سی ام / کافه زندگی
كافه زندگي

تماس هاي سردبير را رجكت مي كنم. مي ترسم آن قدر بايستم پاي اين پنجره و خيابان خلوت ظهرگاهي را نگاه كنم كه زمان متوقف شود. خواهرم مي گويد يعني همه حرف هايي را كه مي خواستي، نوشتي؟! ننوشته ام. نوشتن از حس ها سخت است.چطور كه گفتن شان. هميشه وقتي خواسته ام از نهايت خنده ها و گريه ها چيزي بنويسم به سكوت رسيده ام. نهايت كافه زندگي هم همين طور است. پر است از سكوت. چه؛ نيت، شكستن اين سكوت بود وقتي صداي آوازي به گوش نمي رسيد.
دوباره تماس سردبير را رجكت مي كنم. گمان نكنم بعد از كافه زندگي دلش بخواهد باز با من همكاري كند بعد از اين همه بدقولي و تاخير در ارسال مطلب... سردبير گفته جنجالي تمام كنم. گفته قسمت آخر كافه ات را جنجالي تمام كن. جنجال؟ چه جنجالي ممكن است در كافه زندگي اتفاق بيفتد وقتي كافه چي فنجان هاي قهوه اش را پر مي كرد از آرامش؟! كه فكر مي كرد آدم ها خسته اند از جنجال هاي زندگي شان؟! وقتي تلكس هاي خبري، اخبار، ستون هاي سياسي و اقتصادي روزنامه ها و مجله ها پرند از واقعه هايي كه آرامش بشر را نشانه گرفته اند، دلم مي خواهد _ هميشه خواسته_ آدمي باشم كه از اميد بنويسم. هرچند كه اين اميد در آسمان دوردست ها بال و پر بزند.
بگذاريد كمي باهاتان راحت باشم.آن اوايل كه كافه تازه راه افتاده بود، يكي از دوستانم يك تكه كاغذ بهم داد.يك تكه كاغذ سفيد. كه فقط يك مستطيل تو خالي تويش كشيده بود. پشت كاغذ نوشته بود اين هديه من براي كافه توست.در اين قاب كه به ظاهر خاليست چند تا دانه درخت سيب كاشته ام. اين دانه ها رشد مي كنند و قاب مستطيلي، مي شود تصويري از چند درخت سيب جوان... دوستم فكر مي كرد براي كافه چنين قابي مناسب تر است،قسم مي خورم كه بود!
.
كارتن خالي كنار دستم را مي كشم نزديك كابينت . ليوان ها را يكي يكي بر مي دارم و توي روزنامه باطله مي پيچم. بايد همين امروز كابينت ها را خالي كنم. قاب عكس هاي روي ديوار را در بياورم. كتاب ها را بچينم توي يك كارتن خالي ديگر. ميز و صندلي ها را هم ببرم براي همان سمساري كوچه بارون آواك...
شايد بهتر باشد زنگ بزنم به تهمينه تا بيايد براي كمك. شايد هم نازي ... نازي همه چيز را به شوخي مي گيرد.آن وقت از سنگيني باري كه روي دوشم گذاشته اند كم مي شود. اين روزها چند نفري آمده بودند و پيشنهاد واگذاري كافه را مي دادند. همين شكلي با همه تجهيزات و وسايلش... نمي دانم از خودخواهيست يا چه كه دلم نخواست. فكر كردم اگر روزي گذارم به اين كافه بيفتد و بيايم ببينم پشت پيشخوان كس ديگري ايستاده و به رسم كافي شاپ هاي فراوان شهر توي منويش پيتزا و فست فود هم گذاشته چه حالي مي شوم... چه حالي مي شوم كه ببينم ديگر خبري از عرقيات گياهي كافه نيست.
گوشي ام زنگ مي خورد. آقاي همسر است.مي گويد كه در را برايش باز كنم.مي آيد داخل و وقتي مي بينتد كه همه چيز سر جايش است و كارتن ها همه شان خالي اند، اخم مي كند.:"چند روزه برنامه ات شده همين...كه بياي و دست به هيچي نزني... اصلا امروز خودم همه چي رو جمع مي كنم." بعد مي رود سراغ قاب عكس ها و يكي يكي از روي ديوار مي كند و مي گذارد روي ميز. مي روم نزديكش و قاب عكسي را كه مي خواهد روي ميز مي گذارد را از دستش در مي آورم: "صبر كن...اين كار خودمه، بايد خودم جمعشون كنم." بيشتر اخم مي كند. سري تكان مي دهد و مي رود سمت آشپزخانه. _ "من كمي استراحت مي كنم.كارت كه تموم شد بيدارم كن." و بعد مي رود توي نمازخانه.
قاب عكس ها را يكي يكي مي چينم توي كارتن. ديوار كافه ديگر حرف نمي زند.
.
توي ماشين نشسته ام و سرم را تكيه داده ام به شيشه. درخت هاي عرض خيابان با سرعت مي دوند. براي رسيدن به خانه شان عجله دارند. براي اينكه مطمئن شوند روز به پايان رسيده است. ريشه ها كف خيابان ساييده مي شوند.ريشه هاي نازك تر مي شكنند. زخم بر مي دارند. از توي كيفم دفترچه ام را در مي آورم و در اولين صفحه خالي اش يادداشت مي كنم: درخت ها نبايد در طول حركت كنند تا وقتي سقف آسمان هنوز خيلي بلند است.
به آقاي همسر مي گويم جلوي اولين كافي نت بايستد. بايد آخرين قسمت كافه زندگي را براي سردبير به احتمال خشمگينم، ايميل كنم.
پایان

