سی ام / کافه زندگی

كافه زندگي

تماس هاي سردبير را رجكت مي كنم. مي ترسم آن قدر بايستم  پاي اين پنجره و خيابان خلوت ظهرگاهي را نگاه كنم كه زمان متوقف شود. خواهرم مي گويد يعني همه حرف هايي را كه مي خواستي، نوشتي؟! ننوشته ام. نوشتن از حس ها سخت است.چطور كه گفتن شان. هميشه وقتي خواسته ام از نهايت خنده ها و گريه ها چيزي بنويسم به سكوت رسيده ام. نهايت كافه زندگي هم همين طور است. پر است از سكوت. چه؛ نيت، شكستن اين سكوت بود وقتي صداي آوازي به گوش نمي رسيد.

دوباره تماس سردبير را رجكت مي كنم. گمان نكنم بعد از كافه زندگي دلش بخواهد باز با من همكاري كند بعد از اين همه بدقولي و  تاخير در ارسال مطلب... سردبير گفته جنجالي تمام كنم. گفته قسمت آخر كافه ات را جنجالي تمام كن. جنجال؟  چه جنجالي ممكن است در كافه زندگي اتفاق بيفتد وقتي كافه چي فنجان هاي قهوه اش را پر مي كرد از آرامش؟! كه فكر مي كرد آدم ها خسته اند از جنجال هاي زندگي شان؟!  وقتي تلكس هاي خبري، اخبار، ستون هاي سياسي و اقتصادي روزنامه ها و مجله ها پرند از  واقعه هايي كه آرامش بشر را نشانه گرفته اند، دلم مي خواهد _ هميشه خواسته_ آدمي باشم كه از اميد بنويسم. هرچند كه اين اميد در  آسمان دوردست ها بال و پر بزند.

بگذاريد كمي باهاتان راحت باشم.آن اوايل كه كافه تازه راه افتاده بود، يكي از دوستانم يك تكه كاغذ بهم داد.يك تكه كاغذ سفيد. كه فقط يك مستطيل تو خالي تويش كشيده بود. پشت كاغذ نوشته بود اين هديه من براي كافه توست.در اين قاب كه به ظاهر خاليست چند تا دانه درخت سيب كاشته ام. اين دانه ها رشد مي كنند و قاب مستطيلي، مي شود تصويري از چند درخت سيب جوان... دوستم فكر مي كرد براي كافه چنين قابي مناسب تر است،قسم مي خورم كه بود!

.

كارتن خالي كنار دستم را مي كشم نزديك كابينت . ليوان ها را يكي يكي بر مي دارم و توي روزنامه باطله مي پيچم. بايد همين امروز كابينت ها را خالي كنم. قاب عكس  هاي روي ديوار را در بياورم. كتاب ها را بچينم توي يك كارتن خالي ديگر. ميز و صندلي ها را هم ببرم براي همان سمساري كوچه بارون آواك...

شايد بهتر باشد زنگ بزنم به تهمينه تا بيايد براي كمك. شايد هم نازي ... نازي همه چيز را به شوخي مي گيرد.آن وقت از سنگيني باري كه روي دوشم گذاشته اند كم مي شود. اين روزها  چند نفري آمده بودند و پيشنهاد واگذاري كافه را مي دادند. همين شكلي با همه تجهيزات و وسايلش... نمي دانم  از خودخواهيست يا چه كه دلم نخواست. فكر كردم اگر روزي گذارم به اين كافه بيفتد و بيايم ببينم پشت پيشخوان كس ديگري ايستاده و به رسم كافي شاپ هاي فراوان شهر  توي منويش پيتزا و فست فود  هم گذاشته چه حالي مي شوم... چه حالي مي شوم كه ببينم ديگر خبري از عرقيات گياهي كافه نيست.

گوشي ام زنگ مي خورد. آقاي همسر است.مي گويد كه در را برايش باز كنم.مي آيد داخل و  وقتي مي بينتد كه همه چيز سر جايش است و كارتن ها همه شان خالي اند، اخم مي كند.:"چند روزه برنامه ات شده همين...كه بياي و دست به هيچي نزني... اصلا امروز خودم همه چي رو جمع مي كنم." بعد مي رود سراغ قاب عكس ها و يكي يكي از روي ديوار  مي كند و مي گذارد روي ميز. مي روم نزديكش و قاب عكسي را كه مي خواهد روي ميز مي گذارد را از دستش در مي آورم: "صبر كن...اين كار خودمه، بايد خودم جمعشون كنم." بيشتر اخم مي كند. سري تكان مي دهد و مي رود سمت آشپزخانه. _ "من كمي استراحت مي كنم.كارت كه تموم شد بيدارم كن." و بعد مي رود توي نمازخانه.

قاب عكس ها را يكي يكي مي چينم توي كارتن. ديوار كافه ديگر حرف نمي زند.

.

توي ماشين نشسته ام و سرم را تكيه داده ام به شيشه. درخت هاي عرض خيابان با سرعت مي دوند. براي رسيدن به خانه شان عجله دارند. براي اينكه مطمئن شوند روز به پايان رسيده است. ريشه ها كف خيابان ساييده مي شوند.ريشه هاي نازك تر مي شكنند. زخم بر مي دارند. از توي كيفم دفترچه ام را در مي آورم و  در اولين صفحه خالي اش يادداشت مي كنم: درخت ها نبايد در طول حركت كنند تا وقتي  سقف آسمان هنوز خيلي بلند است.

به آقاي همسر مي گويم جلوي اولين كافي نت بايستد. بايد آخرين قسمت كافه زندگي را براي سردبير به احتمال خشمگينم، ايميل كنم.

پایان

بیست و نهم/ علیه اقتدار سکوت

سومین صفحه A4  را هم تمام می کنم و صفحه جدیدی بر می دارم. کلمه ها چقدر باهم رفیق شده اند. تند تند دست هم را می گیرند و برای فرود آمدن از ذهنم تا روی صفحه کاغذ قطار می شوند. کلمه ها داغ و تب دارند. شاید هم گیج اند. جلسات کتابخوانی سه شنبه ها متهم شده به جلسه ای که مخالف بوده،سیاسی بوده، به این که آشپزخانه کافه ام محل رفت و آمد مردهایی بوده که نسبت موجهی باهاشان نداشته ام. که کافه ام زیادی مختلط بوده، زیادی خنده داشته، لابد کتابخانه هم داشته، عکس های عجیب غریب داشته، پرده نارنجی چهارخانه داشته، فنجان قهوه خوری هم داشته...لابد دیگر...اما من که می دانم داستان چیست. داستان اینست که یک زن خواسته تنهایی کافه بچرخاند. همین. دلم می خواهد بنویسم.از داستان کافه ای که دلش می خواست لحظاتی زندگی را برای مشتری هایش یادآوری کند اما...

یک لحظه صدای مهیبی توی کافه می پیچد.از سمت کتابخانه است. قفسه حصیری کج شده و کتاب ها ریخته اند روی زمین. کاغذها را رها می کنم روی میز و می روم سمت کتابخانه.یک پایه اش شکسته و پایه دیگرش کج شده.هنوز قلبم از تاپ تاپ نیفتاده.صدای سقوط شان بدجور مرا ترسانده است. سعی می کنم چند تایشان را هل بدهم زیر قفسه تا صاف شود و به حالت اولش باز گردد. چند تا از کتاب هنوز تو قفسه ها مانده است.جمع شان می کنم و روی هم می چینم و می گذارم روی زمین همان طور بماند. بعضی از کتاب ها زخمی شده اند! جلد خالی شرق بنفشه شهریار مندنی پور را از زیر میز نزدیک کتابخانه بیرون می کشم. دلم می خواهد یکی یکی کتاب ها را بردارم ببوسمشان و دستی روی جلدشان بکشم. حتما خودشان هم ترسیده اند. بعد فکری به کله ام می زند. چند تا چند تا برشان می دارم و می گذارمشان روی صندلی ها. کمی طول می کشد تا همه صندلی ها پر شوند.می روم پشت پیشخوان و نگاه می کنم. کتاب ها سرو صدا می کنند. می خندند، بعضی شان سفارش چای می دهند...بعضی هاشان نوشیدنی سرد می خواهند...چقدر کافه چی کتاب ها شدن لذت بخش است.اینکه یک فنجان شیر داغ بگذاری جلوی ویرجینا وولف ...از همینگوی سفارش لیموناد بگیری...از ماریو بارگاس یوسا عذر بخواهی چون چیزی که او می خواهد را در منو کافه ات نداری...اریک امانوئیل اشمیت دلش می خواهد چای کافه را امتحان کند...هاروکی موراکامی شیکی سفارش می دهد که همه چیز تویش داشته باشد. سالینجر؟ خدای من، همه اش تو فکر اینست که چطور از این کافه لعنتی سر درآورده!

آن طرف هدایت رفته و دارد سیگارش را با آتش سیگار کافکا می گیراند. جلال آل احمد دلش می خواهد آشپزخانه ام را ببیند.ازش عذر می خواهم و توضیح می دهم که همین چند روز پیش برای همین مسئله مجوز کافه را از دست داده ام. هوشنگ گلشیری شاکی شده که چرا شازده احتجاب را توی کتابخانه ام ندارم. وای خدای من کسی که عصایش را دست گرفته و دست هایش را رویش تکیه زده و فقط لبخند می زند به طرز غم انگیزی بیژن نجدی است!

من اما از همه این ها دلم پیش یکیست. پیش زنی که دوستش دارم.زنی که همیشه دلم خواسته سرم را بگذارم روی زانوهایش و دست هایش را ببویم. پیش سیمین.سیمین دانشور...کنارش بنشینم و زنانگی چشم هایش را بفهمم. بخواهم تا از درد زری سووشون بودن بگوید. چقدر برای من کارگشا خواهد بود. اینکه زنی میان خودش و خانواده اش، میان جسارت و محافظه کاری اش چطور باید بایستد. چطور همیشه مهربان باشد حتی وقتی با او نامهربانی کنند. چطور بعضی نامردی جامعه اش را ببیند و زن بماند.این ها را سیمین می داند.

کافه ام شلوغ است...امروز بی شک بهترین روز کافه بوده.چقدر من به این مهمان ها مدیونم. چقدر دنیا بی رنگ بود بی حضور این ها...چقدر تجربه زندگی میان کتاب ها و داستان هایش لذت بخش است. دست آدم را می گیرند و بهش می گویند که یک پله بالاتر بیاید. بهش می گویند که جست و جویش را آغاز کند و این بار در عمق سفر کند.بهش می گویند که چشم هایش را باز کند و تمام آنچه را که می بیند، باور نکند.

ایستاده ام میان کافه،سینی چوبی ام را به سینه ام فشرده و در استحاله هیاهو و مه و نورهای اندک تابیده روی میزهایم...در اندیشه حقیقت حضور مهمان ها روی صندلی های چوبی زندگی ام!

"به روزنامه نگاری می اندیشم که برای بخشودگی زندانیان سیاسی امضا جمع می کرد. او به خوبی می دانست که این کار نفعی برای زندانیان سیاسی ندارد. هدف واقعی هم آزاد کردن زندانیان نبود، بلکه می خواستند نشان دهند که هنوز افرادی هستند که هراس به دل راه نمی دهند. آنچه می کردند، "حالتی نمایشی" داشت. اما تنها راه ممکن بود.برای آن ها امکان انتخاب میان عمل موثر و نمایش، وجود نداشت! یا می بایست هیچ کاری انجام ندهند یا اینکه فقط به کار نمایشی اکتفا کنند. انسان در پاره ای موقعیت ها گرفتار می شود که چاره ای جز نمایش ندارد. پیکار او علیه اقتدار سکوت، به پیکار یک گروه بازیگر می ماند که به یک ارتش هجوم برده است."*

*بار هستی _ بخش ششم / میلان کوندرا

 

بیست و هشتم/ عقاید یک دلقک

سلام فروغ عزیزم

چطوری رفیق؟ همین که شنیدم بابا قصد تهران کرده، به دلم افتاد برایت نامه ای بنویسم. چه؛ در عرض 3 ثانیه می شود شماره ات را گرفت و باهات صحبت کرد. اما خودت خوب می دانی که بعضی حرف ها را باید نوشت. نامه ات را می گذارم لای کتابی که ازت قرض گرفته بودم. عقاید یک دلقک...این یکی خیلی وقت است دستم مانده.بیش از دو بار خواندمش. محشر بود فروغ...چقدر بی ربط بودن این دلقک با محیطش مرا یاد خودمان می اندازد.

ماه رمضان کافه بسته است.یکماه تعطیلی برای کافه زندگی، یعنی تعطیلی خود زندگی ام. کاغذ فرستاده اتحادیه که ماه رمضان سرویس ندهیم و بماند برای بعد افطار...من که 9 شب به بعد نمی توانم کافه را باز کنم.از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان که کار کافه به جاهای باریکی کشیده است. همراه کاغذ قبلی یکی دیگر هم فرستاده اند.این یکی مهر و موم شده. از جایی که می توانی حدسش را بزنی.تاریخ و ساعت نوشته اند که باید بروم پیششان. باز همان هایی که خودت حدسش را می زنی.

بماند. حالا نشسته ام توی کافه ام. تو خانه بند نمی شوم. هر روز می آیم. چراغ کافه خاموش است. نور خیلی کمی از نمازخانه کوچکم تابیده آشپزخانه و بهم اجازه داده تا میز و صندلی ها را ببینم. چه روزهایی گذراندیم توی این کافه...روی این میز و صندلی ها...چه آدم ها که آمدند و رفتند...چه داستان هایی...

دوشنبه برایم اس ام اس آمده بود. لابد از آن ها تو هم داشتی...تبریک روز خبرنگار.بی اختیار یاد تو افتادم.اغلب مواقع به این فکر می کنم که باید می ماندی تبریز. فکر می کنم تو که یک خبرنگار بودی، باید می ماندی و آن قدر از این فضا می نوشتی...از آنچه ترا آزرد تا بلاخره اتفاقی می افتاد.

جات خالی فروغ...جلوی دانشگاه هم یک مجتمع تجاری زده اند جواهر نام! این روزها هر طرف که چشم می گردانی می بینی یک مجتمع تجاری به پا شده.یکی از یکی بزرگتر و مفصل تر...شکیل تر و چشم نوازتر.بیش از هر کتابخانه و فرهنگسرا و نگارخانه ای! همان تعداد انگشت شمار...همان تعداد که خوابیده اند. ای بابا...اصلا چی می گویم! بلاخره باید جایی باشد که آدم بتواند برود این همه پول را آنجا خرج کند...

یادم هست هنوز آن روزی که از دادگاه ات برگشتی...همه اش می پرسیدم چی شد و تو جواب نمی دادی.سردبیر هم بهت زده بود. کسی فکرش را نمی کرد برای یک مطلب معمولی که نقد خیلی کوچکی به عملکرد فلان اداره داشتی اینطوری ازت شکایت بکنند. بعدتر گفتی اگر عجز و التماس و طلب عفو سردبیر نبود اوضاع خیلی خراب می شد. با همان شکایت حساب کار دستت آمد. فهمیدی که باید بروی...فهمیدی که  جمع زن بودن و شهرستانی بودن و خبرنگار بودن هر سه با هم یکجا، تاب و توانی می خواهد که هنوز نداشتی.

آخر ماه که شد و پاکت حقوق هایمان را گرفتیم و شمردیم چه حالی شدیم...حس حقارت...حس زیر پا له شدن، بعد از آنهمه فکر و ایده و تلاش، بعد از آنهمه رعایت کردن و خود سانسوری و سرکوفت شنیدن...

تو رفتی از این شهر. قهر کردی با این جا...من هم شدم کافه چی...حالا نمی دانم در پایتخت حالت چطور است. بین آن همه ژورنالیست و خبرنگار حرفه ای...جایی که با خیابان هایش غریبه ای...محله هایش را نمی شناسی...فضایش را آشنا نیستی...شاید کمی طول بکشد جا بیفتی...هاینریش بل توی همین عقاید دلقکش جایی می نویسد:" بهترین جا برای یک حرفه ای، بودن در جمع آماتورهاست."

یادت هست ماه رمضان هر سال _که شهر می خوابید_ می رفتیم مسجد کبود؟ یک روسری کهنه داشتی...پهن می کردی روی کاشی های یکی از شبستان ها  و می نشستیم و حرف می زدیم؟ زمان رام می شد و کلمه ها ملس بودند...انگار روزه کار خودش را می کرد...از زندگی حرف می زدیم...جوری که انگار عنانش دست خودمان است...

دلم گرفته فروغ...شاید بهانه نبودن تو را می گیرد.

چه خوب که ماه رمضان است. خوب که آدم سر سفره خداست...میهمان خود خداست. توی میهمانی که هستی، وقتی هست که میزبان ازت بپرسد خب فلانی تازه چه خبر؟ و تو نگاه کنی ببینی کی از خدا بهتر برای درد و دل کردن؟!!

حرف که می زنی فروغ؟؛ دعایم کن...از دلتنگی آدم هایی بگو که در دیار خودشان غریب اند...بدجور غریبند...

بیست و هفتم/ Roll Back یا اگر به عقب برگردیم...

دل دل می کنم به حمیده خانم بگویم که نمی توانم یا نه. فرصت حرف زدن بهم نمی دهد. بلاخره چشم می گویم و گوشی را می گذارم. پاکت پولی باید به مادر برسد. نمی دانم چرا مستقیم به خودش نمی دهد. قرار شده امیرعلی پسر حمیده خانم بیاورد کافه.حداقل ده سالی از امیرعلی بزرگترم. دوست قدیمی خانوادگی مان بودند. کوچکتر که بودیم با هم زیاد رفت و آمد داشتیم. بعدتر بین مان فاصله افتاد. امیر علی حالا دانشجوی سال اول عمران است. حمیده خانم سپرده باهاش صحبت کنم.گفته از توی جیبش سیگار پیدا کرده است. خجالت کشیده ام بگویم که اهل این کارها نیستم.اینکه از دستم بر نمی آید کسی را موعظه کنم.بلد نیستم. حالا که عمو فرخی _ شوهر سابق حمیده خانم_ نیست، می دانم یک سیگار هم نگرانش می کند. یادم هست امیرعلی عاشق سیب زمینی آب پز بود. دو تا سیب زمینی کوچک سوا می کنم و می گذارم روی گاز.

امیرعلی سر ظهر می رسد. تی شرت و جین سرمه ای رنگی پوشیده و کاسکت سفید رنگی هم گذاشته است. بعد از سلام و احوالپرسی پاکت پولی را می دهد بهم.پاکت را باز می کنم و چند تا تراول پنجاهی را نگاه می کنم: "وای پسر من جای تو بودم پاکت برمی داشتم و دو روزی جیم می زدم."

امیرعلی لبه کاسکتش را پایین می آورد و دست هایش را توی جیبش فرو می برد: "برا خاطر اینقده پول؟" و بعد نیشخند می زند.

_ "پس وضع مالیت خوبه که با این از راه بدر نمیشی...زمان دانشجوی ما برا یک پنجم همین حاضر بودیم هر کاری بکنیم!"

"خیلی" کوتاهی می گوید و به زور لبخند می زند. حواسش به من نیست.چشم هایش روی صندلی ها و پرده ها و قاب عکس های روی دیوار دو دو می زند.می روم آشپزخانه. سیب زمینی ها پخته اند. هر دو تا تا نصفه پوست می کنم و بعد توی بشقاب مربعی شکلی، نصفه بی پوست را حلقه حلقه می کنم و بین هر حلقه چند تا ریحان تازه می گذارم. با قاشق اسکوپ بستنی، دو تا اسکوپ کوچک کره می گذارم تنگ سیب زمینی ها و یک تکه نان سنگگ می گذارم کنارش و می برم برای امیر علی. ایستاده مقابل کتابخانه و چندتایی کتاب دست گرفته است. از این زاویه که نگاهش می کنم درست شبیه عمو فرخی است: "امیرعلی بیا ببین برات چی درست کردم!" همان طور کتاب بدست می آید.تا بشقاب را می بیند کتاب ها را می گذارد روی میز و کلاهش را در می آورد: "به به...چه سلیقه ای! ایول! باید به مامان بگم بیاد ازت یاد بگیره."

_ "اختیار داری! مامان شما که تو آشپزی حرف نداره! خدای خلاقیته!"

_ "آره از وقتی تو دانشگاه تدریسشو زیاد کرده خلاقیتش محدود شده به اینکه دنبال مارک بهتری توی تن ماهیا بگرده...بیا یه روز نهار خونه مون...هر روز که دوس داشتی، فرقی نمیکنه که...کته و تن ماهی ه...!"

"_ خب دیگه...یا مامان فرهیخته یا آشپز..."

_"یا هیچ کدوم!" چند دقیقه زل می زند توی چشم هایم و بعد دوباره سرش را پایین می اندازد.

-" ببینم شما اینجا قلیون هم داری؟ میوه ای یا خونسار؟"

تغییر لحنش متعجبم می کند. سعی می کنم باهاش پا به پا بروم: "نخیر آقا، ما اهل دود و دم نیستیم.حتی نمیشه سیگار هم بکشید!"

_"به پس اینجا چطور کافه ایه؟"

_"چیه؟ انگار زیادی دودی شدیا؟"

_"مامان بهت گفته که باهام حرف بزنی ...نه؟ بیچاره! اولین کسی نیستی که ازت خواسته...فک کرده با دو نخ سیگار تموم میشم. خبر نداره زودتر از سیگارا اون کته ها منو می کشن."

از من جلوتر زده. مثل زمان بچه گی اش باهوش رک و بی پرده است. جو ایجاد شده را دوست ندارم: "سیب زمینی ها سرد شن کره رو آب نمی کنن...بسم الله!" بشقاب را می کشم سمتش و بر می گردم سمت آشپزخانه. یاد عمو فرخی توی دلم شعله می کشد. حالا کجاست؟ آنقدر این حمیده خانم رفت شیراز و درس خواند و عمو فرخی و امیرعلی را توی تبریز تنها گذاشت که آخرسر کارشان به طلاق کشید.

_"تنهایی بخورم؟" بر می گردم سمت امیرعلی. _"تنهایی مزه نمیده...اگه کاری ندارید شما هم بیاید."

می نشینم سر میزش: "خوشبختانه این وقت ظهر کافه خلوته"

_"می دونید...دلم می خواست می تونستم زمان رو به عقب برگردونم. اونوقت نمی ذاشتم بابا از پیشمون بره.با مامان زیاد جور نیستم."

_"تو می تونستی بری پیش بابات..."

_"آره...اما مامان تنها می موند. می دونی که مردا بلدن چطور تنها نمونن...هه!"

_"امیرعلی...بعضی وقتا هس که ما کاری از دستمون برنمی یاد."

حلقه سیب زمینی را روی کره می مالد و می گذارد توی دهانش: "اما من نمی ذاشتم. اون وقتا فک می کردم اگه جدا شن همه چی حل میشه...همه آروم می شیم و می ریم پی کار خودمون...کاش مامان می فهمید که اون وقتی باید نگرانم می شد که نخواست از خودخواهیش دست برداره...بابا هم همین طور. ما آدما خیلی خودخواهیم...خیلی..."

نگاهم می افتد به کتاب " زندگی در پیش رو" نوشته رومن گاری. یادم هست "مومو"ی داستان هم همچین چیزی می گفت. اینکه زندگی مثل فیلمی شود که از آخر به اول پخش شود. کسی که رفته، بر گردد. کسی که افتاده، بلند شود و اشک های کسی عقبکی برگردد توی چشم هایش.

به امیرعلی می گویم بیشتر بهم سر بزند و مواطب دو نخ سیگارش باشد. می خندد. از کافه بیرون نرفته بر می گردد و می گوید که سیب زمینی هایم حرف نداشته: "منم یه مدت تو شاهگلی زدم تو کار یئرآلما یومورتا،مامان ندونه ها،اما ضرر شد برام، می دونی چرا؟" شانه هایم را بالا می اندازم! _ "بیشترشو خودم می خوردم." هر دو می خندیم. می گویم به عمو فرخی سلام برساند. کلاه کاسکتش را می گذارد روی سرش و پلاستیکی که پر از کتاب کرده را سفت می چسبد: "تو هم به همه سلام برسون" و بعد می رود. با خودم فکر می کنم کسی که الان از کافه بیرون رفت یک مرد خسته بود...

بیست و ششم/ چراغ ها را من خاموش می کنم!

 

کمی دیر کرده ام. اسکناس پانصدی را می دهم دست راننده تاکسی و بهش می گویم که سر فرعی پیاده ام کند. تاکسی درست کنار نارون سر فرعی می ایستد. درست همان زمان گوشی ام زنگ می زند. شماره تلفن نیفتاده است. دلم هری می ریزد. پاکت بزرگ توی دستم را بغل می کنم. دو تا سکه خردی که راننده بهم پس می دهد از دستم رها می شود و کف تاکسی می افتد. گوشی ام را جواب می دهم و به راننده اشاره می کنم که بی خیالشان بشود و برود.

مردی که آن سوی خط حرف می زند صدایش آشناست.قبل از این هم دو بار زنگ زده بود. می گوید که بار آخریست که تماس می گیرد: کافه ات را ببند...مثل هر بار سوال می کنم چرا و پاسخم صدای ممتد بوق آزاد تلفن است. از زیر همین نارون، در کافه ام پیداست. در کوچک چوبی که روی سر درش با چراغ نئون شکل یک فنجان و بخارش است و نوشته ساده کافه زندگی. نئون خاموش است.گرما زیر روسری مشکی ام گیر افتاده. داغی هوا مرا به یکجا می برد. به جایی که رنگش یکپارچه سیاه است و موسیقی فضایش صدای هق هق زنانه. جایی که من ایستاده ام سید خانوم را می بینم که نشسته و دست هایش را روی زانوهایش گذاشته است. چادرش را زده زیر بغل و با نگاهی خیره درب اتاقی را می پاید که مرد تنومندی را برای آخرین بار باید آنجا ملاقات کند. چه؛ این مرد دیگر قادر به تکلم نباشد. چادر مشکی ام را بیشتر روی صورتم می کشم تا اشک هایم را از آدم ها پنهان کنم. چیزی که صورتم را خیس کرده، وجه تراژیک ماجرا نیست. در همه این سال هایی که برای بدرقه کسی آمده ام مراسم خاکسپاری، دلم برای خودم سوخته است. برای دست هایم که محکم یقه زندگی را چسبیده و رهایش نکرده است. توی آن سالن و پشت آن درها، وقتی که بوی کافور زیر دماغم لانه کرده است، اتفاقی افتاده.اتفاقی که از شرح ابعادش برای کسی عاجز بوده ام.

مرد پشت خط تلفن گفته است برای آخرین بار زنگ می زند. نگاه می کنم به نارون.نارون کهنسال. صدای لا اله الا ا... ها ازم دور می شود. کافه را باز می کنم. کلید چراغ نئون را می زنم  و می روم آشپزخانه ام.

.

مشغول بریدن کیک ها هستم که دستگاه پخش صوت کافه یک لحظه خاموش می شود و های و هوی بم کافه می ریزد توی آشپزخانه. صدای خنده های ریزی این هیاهوی بم را زنده می کند. کارد کیک بری را می گذارم روی میز و گوش تیز می کنم. صدای برخورد فنجان با میز، صدای هورت کشیدن از نی یک لیوان خالی، صدای خرد شدن چیپس زیر دندان، صدای ورق خوردن یک کتاب، صدای مردی که برای رفبقش از نرخ سهام ی که تازه خریده می گوید،صدای دخترجوانی که خاطره بامزه ای را برای دوستش تعریف می کند و صدای بحث چند تا جوان که به تازگی فیلم ورود آقایون ممنوع را دیده اند. صدا...صدا...صدا... چرا باید این کافه را ببندم؟ کارد را بر می دارم و تکه ای بزرگتری می برم و می گذارم  توی یکی از پیش دستی های مربع شکل رنگارنگی که تازه برای کافه خریده ام و بعد می گذارمش داخل سینی کنار فنجان نسکافه و می برم برای بهزاد که نشسته پشت پیشخوان.

-          "موسیقی قطع شده..."

ترکیب رنگ سبز و لیمویی و سفید تی شرت بهزاد توجهم را جلب می کند. سینی را می گذارم روبرویش و با دکمه های دستگاه ور می روم:" فکر نمی کردم دیگه ببینمتون آقا. خیلی وقتا شده بود که با آسید خدابیامرز حرفتونو می زدیم. "

-          "ناراحت شدم که دیر فهمیدم...این اواخر که حرف از برگشتن واسیلی گوجا شده بود زنگ زدم به آسید...خودش گوشی رو جواب نداد. نمی دونم کی بود...گفت خوابیده، بیدار شه میگم زنگ بزنه."

-          "زنگ زد؟"

-          "نه..."

دستگاه درست می شود و موسیقی دوباره توی فضا می پیچد.چشمم می خورد به پاکتی که از وقتی آمده ام  همان طور گذاشته ام گوشه پیشخوان. از توی پاکت تابلو عکس آسید را در می آورم که عید ازش گرفته بودم. توی عکس ایستاده کنار پیشخوان و گوشه ترمه ای که برای سفره هفت سین خریده بودیم را توی دست دارد. خیلی فکر کرده ام که این کدام لحظه است.یادم نمی آید. روبان مشکی رنگی را می بندم کمر شمعی و می گذارم جلوی عکس و شمع را روشن می کنم.

بهزاد خیره شده است به عکس. به عکسی که آسید مشغول انجام دادن کاری است. فنجان نسکافه اش را روی میز می کشد و زیر لب زمزمه می کند: "آدم باورش نمیشه!"

می نشینم روی صندلی ام و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم: "آدم خیلی چیزا باورش نمیشه. شایدم نمی خواد که باورش بشه."

 باز صدای موسیقی قطع می شود. دکمه off  اش را فشار می دهم. صدای جر و جری توجهم را جلب می کند. بهزاد هم متوجه شده است: "یادم رفت بگم بهتون... وقتی می اومدم تو کافه چراغ نئون کافه روشن خاموش می شد.اتصالی داشت فکر کنم" می روم بیرون.چراغ خاموش شده است. با خودم می گویم:" اگه بخواد خاموش شه، خودم باید خاموشش کنم." می روم تا از بهزاد بپرسم ببینم کسی را می شناسد که بتواند نئون را تعمیر کند یا نه.

بیست و پنجم / قهوه خونسار

 

گوشی را که می‌گذارم حسی توام با استرس و تنبلی سراغم می‌آید ... تا این اندازه پیش می‌روم که با خودم می‌گویم کافه را تعطیل می‌کنم، کرکره را پایین می‌کشم و پشت یکی از میز‌ها در افکارم غرق می‌شوم و با شیطنت به مراجعه کننده‌‌ها از پشت کرکره لبخند ملیحی تحویل می‌دهم و هروقت کافه‌چی مشغله‌هایش پایان گرفت خودش کارش را از سر می‌گیرد ... دوباره صدای تلفن از پشت پیشخوان بلند می‌شود...

-" بعله"

-" حواست به آب گلدون‌های روی میز باشه ... گردگیری و چیدن ظرف‌های شسته شده که حتماً یادت هست؟! "

-" اِ ... از آسید چه خبر؟ "

-" بردنش c.c.u ... به سوپری زنگ بزن تا پنیر و شیرهارو بیاره ... ببینم چه می‌کنی آقای همسر؟!! "

در فاصله این که گوشی را قطع کند، صدای همهمه بیمارستان توی گوشم می‌ریزد ... سکوت و خلوت کافه آن‌قدر وسوسه‌کننده است که گویی هیچ اتفاقی روی کره زمین درحال افتادن نیست!  کافه‌‌‌ها برای من یکی همیشه درحکم حاشیه امن و تودل‌برو در کنار زندگی شلوغ و شهرهای پرسروصداست... سکوت، آمبیانس صدای خاص!، گپ و گفت، قهوه، تلخی و حتی پلاس بودن زیستن در  لحظه‌های کشدار روزهای گرم و خیره شدن به مه روی شیشه روزهای سرد، غرق شدن در افکار پشت دود سیگار و داستان‌پردازی درباره آدم‌های میزهای دیگر... خلاصه کافه‌‌ها آداب مخصوص خود را دارند، چه کافه‌های سنتی تبریز که رابه راه در هر ژانر و کوچه و شأن و منزلتی فرهنگ نوستالژیک را در خود جای داده‌اند ... اینکه نمی‌شود با زغال قلیان سیگار روشن کرد و وقتی درخواست تعویض زغال داری باید چوب قلیان را روی میز بگذاری و ... و چه کافه‌های مدرن پایتخت که ادبیات آدم‌‌ها و فضای خاص خودش را دارد.

این همه اصرار و تاکید و تذکر بازهم نتوانسته من رو از روی چهار پایه بلند جلوی پیشخوان تکانم بدهد و گویا تا لقمه آخر صبحانه‌ام هیچ کاری از دستم ساخته نیست ، جز فکر و فکر و فکر! با این حال وسوسه غریبی است تجربه کافه‌چی بودن ... اینکه از محیط امن و آرام میزهای کافه به محیط شلوغ و پر دردسر پشت پیشخوان نقل مکان کنی و تمام فکر و ذکرت بشود رضایت خاطر آدم‌های آن سوی پیشخوان ، این که کف کاپوچینویت چشمان مشتری را گرد کند یا اینکه چنان پنیر را دردل چیپس آب کنی که قند در دل خودت آب بشود! خنده‌ام می‌گیرد ! پیشخوان در حکم یک خط مرزی است ، مدار صفردرجه با آن نورهای موضعی و رفله‌اش روی گودی ظرف شیشه‌ای کیک‌‌ها .

باد زنگ در به صدا درمی‌آید و جوانی وارد می‌شود : پسر باصفایی است و به جای بهزاد ، سوپری سرکوچه را دست گرفته است. بسته‌های شیر و پنیر و چند تا جعبه شکلات در دست لبخند معناداری می‌زند و من می‌فهمم که یک جوری فهمیده که امروز من پشت یکی از میز‌ها پلاس نیستم و امورات دست من است!

-" چرا شما زحمت کشیدی؟ ... داشتم می‌اومدم "

-" خانم زنگ زدن ... چه زحمتی؟ ... دیدی آرژانتین چی شد؟ "

-" آره ... رویای آرژانتین خیلی وقته دیگه کابوسه!! "

-" عصری باید بیام و یه قهوه اینجا بزنم!! "

با این حرفش هم به من ناشی طعنه می‌زند و هم یاد قهوه جوش می‌افتم که باید سروسامان ‌اش بدهم.. یادداشت‌های فیلمنامه‌ام را از روی میز برمی‌دارم و نمی‌دانم چرا یاد همه کافه‌هایی که تا امروز و به هر بهانه‌ای پام بهشون باز شده می‌افتم.

از" کافه" پنبه‌چی کوچه میارمیار ظهرهای ملس با باریکه نور آفتاب و رقص دود و پهلوان حبیب که همیشه خدا سرحال پشت دخل نشسته است ..." کافه باستان" که گویا از هر صنف رده و طبقه‌ای آدم توی خودش جا داده ... کافه" بلندنظر" که قلیان‌های بی‌نظیر خونسارش و تمیزی تنگ‌هایش وسوسه دود کردنش را به جان هر مشتری‌ای می‌اندازد گرفته تا کافه تمدن روبه روی تئاتر شهر با صبحانه‌های لذیذ تابستان و عکس‌های موزسین‌های مشهور راک ‌اند رول ... کافه "سارا" با شکلات سوخته مخصوص و عکس کارگردان‌های روی دیوار و کافه "کا" تو  ایرانشهر با ایوان محشر و منو دوچرخه‌ای! و تئاترهای زیرزمینی‌اش ... اصلاً روی زمین هر کافه‌ای ویژگی منحصربه فردی دارد و آدم‌‌ها به خاطر این ویژگی دورش جمع می‌شوند ... به این فکر می‌کنم که ویژگی کافه "زندگی" چیست؟ که در باز می‌شود و دو کارگر با سرورویی سفید و گچی وارد می‌شوند ، فضای نیمه تاریک کافه غربت چهره‌هایشان را بیش‌تر نمایان می‌کند ولی من زود از پشت پیشخوان به سویشان می‌روم ، چه هیبت عجیبی پیدا کرده‌اند با گرد گچ روی صورت و لب و پلک و دست‌های زمختشان !

-"  بفرمایید ..."

-" اِ ... والله می‌خوایم یه  لقمه صبحانه بخوریم ... منتها..."

-" بله ... خوب بشینید ... هرجا که راحت هستین ..."

-" آخه ... اینجا ... یک خورده ..."

-" کافه، کافه است دیگه ... تو همه‌اش هم یه چیزی برای خوردن پیدا میشه ... بنشینید ..."

دو کارگر افغانی که می‌نشینند، حساب کار دستم می‌آید که چه روز پرماجرایی پیش رو خواهم داشت !

می‌خواهم برایشان املت درست کنم و دوست دارم راضی از کافه بیرون بروند  تا گوجه‌‌ها توی تابه آب بیفتند 2 تا چایی لیوانی می‌گذارم جلویشان و یاد همه فیلم‌های ایرانی که درباره افغانستان ساخته شده می‌افتم چه موجی بود و چه موج سواری‌هایی اتفاق افتاد ! انگار منتظر بدبخت شدن کشور همسایه بودیم تا راه به راه فیلم بسازیم و جایزه بگیریم! دو کارگر داخل گوشی‌های موبایل چینی‌شان، عکس بچه‌هایشان را به هم نشان می‌دهند و من نان‌ها را  توی تست گرم می‌کنم و تخم‌مرغ‌‌ها را داخل سرخی تابه می‌شکنم! دل شوره یک آن به وجودم رخنه می‌کند. با پشت دستم عرق پیشانیم را پاک می‌کنم. صدای تلفن بلند می‌شود. هیچ دوست ندارم جواب بدهم ...

-" الو ..."

-" الو ... آسید ... آسید ..."

-" انا لله و ..."

- ...

-"‌ای بابا ..."

گوشی را می‌گذارم و تا املت را سرمیز آن دو ببرم، کم‌کم دستم می‌آید که ویژگی منحصربه فرد کافه زندگی چیست.

                        آقای همسر

بیست و چهارم/ چقدر خندیدن برایمان خوب است!

 

امروز کافه حال و هوای خاصی داشت. با بهزاد خداحافظی کردیم. این خداحافظی همه اش در حد همین کلمه خداحافط بود. حتی نشد بپرسم که کجا می رود. وقتی سبد خالی شیرها را برداشت تا برود، برگشت و کفت که از فردا یک نفر دیگر برای کافه وسایل می آورد. چند دقیقه سکوت کردیم و بعد رفت. گفتم شاید بهتر باشد بروم دنبالش و ببینم چرا می روند. حتی چند قدم هم برداشتم اما بعد پشیمان شدم. قصه بهزاد اینجوری باید تمام می شد یا شاید ادامه پیدا می کرد. یک ساعت بعدش هم، زن آسید زنگ زد: "خانوم امروزم حاجی نمی تونه بیاد..." گوشی تلفن را چسبیدم و به دهانم نزدیکش کردم: "حالش خوبه سید خانوم؟" آسید همین جوری صدایش می کرد: سید خانوم! _ " چی بگم والله!"

الان هم حال و هوای خاصی توی کافه پیچیده است. همین الان که نازی از راه نرسیده، همانطور کیف یک وری اش روی دوش، پیشبند مرا بسته و دارد لیوان و استکان و پیش دستی ها را می سابد. واقعا دارد می سابد. می دانم که خواهرش باردار است و الان هم توی بیمارستان است. تعجب می کنم که نازی اینجا چکار می کند: بند نافش پیچیده دور گردنش... بچه به دنیا نیومده با زندگی مشکل داره...حال و حوصله گریه و زاری کسی رو نداشتم. اومدم پیشت. حالا یه طوری میشه خب..."

 فنجان قهوه ها را توی سینی می چینم و می برم برای میز 3 که چند تا دختر کنار هم نشسته اند و ساکت اند.

تا می روم پشت پیشخوان، مرد جوانی که دیروز باهاش کلی بحث کرده ام، پیداش می شود. یک پاکت بزرگ توی دست دارد و حدس می زنم تویش پر باشد از بروشورهایی که حرفش را می زده است. می خواهد به خاطر مناسبت ها و اعیاد ماه شعبان، بروشور پخش کند. اول اجازه نمی دادم. می گفتم که توی کافه کسی اجازه تبلیغ چیزی را ندارد. جای تبلیغ و حرف های مذهبی مسجذ و منبر است و کسی که می آید توی کافه دلش می خواهد کمی آرام باشد که برگشت و گفت اولا که بزرگترین اشتباه شما اینه که فکر می کنید الان صد سال پیشه و مسجد و منبر تنها جای تبلیغه و بعدشم بروشورهایی که می خوام پخش کنم همه اش برا اینه که آدما آرومتر بشن نه آشفته تر. از نگاهش که نگاهم می کرد اما انگار نمی دید و از محبتی که توی کلامش بود اما این محبت دویده بود توی همه کلمه هاش و تنها برای من کافه چی نبود، خوشم آمد. نشستیم و یک ساعت حرف زدیم تا راضی شدم.

_ " عصر بخیر ، اجازه هس؟"

سینی خالی را می گذارم روی پیشخوان. به نازی نگاه می کنم که همچنان دارد ظروف را می سابد: "اجازه شو که دیروز دادم، اما امروز کافه خیلی آشفته س...می تونید معجزه کنید؟ می تونید آروممون کنید؟" بی آنکه بگذارم جوابی بدهد ، پوزخندی می زنم و می روم سراغ نازی. بدجور زده به سرش، دارد کف سینک ظرفشویی را با اسکاچ توی دستش در می آورد.

اسکاچ را از توی دستش در می آورم و از جلوی ظرفشویی به کناری  هلش می دهم: "به خدا تمیز شدن...حداقل اون کیفتو بذار زمین!" نازی داد کوتاهی می کشد و چند تا فحش بهم می دهد که عمرا بتوانم بنویسم. دست های کف آلودش را می گیرد زیر آب و روی پیشبند خشکشان می کند. یک فنجان قهوه برایش می ریزم و می گذارم روی میز. به فنجان خیره می شود:" می خوای کف کافه رو برات تی بکشم؟" سرم را تکان می دهم: "من می خوام که بشینی و باهام حرف بزنی...حالت اساسی خرابه! "

_ "من؟ با تو یکی حرف بزنم؟ اگه می خواستم حرف بزنم که تو اون بیمارستان لعنتی پر همدرد بود...من فقط نمی خوام حرف بزنم. همین. خسته ام!"

کسی صدایم می زند. بلند می شوم و  می روم پشت پیشخوان. مرد جوان است. با یک بسته: "اولینش خود شمایید...ازتون می خوام که محتوای این بسته رو مطالعه کنید. اگر حرفی بود من همین جا خدمتتونم." بسته را می گیرم. یک قوطی متوسط کرم رنگ که با روبان کلفت طلایی رنگی بسته بندی شده است. مرد جوان نرفته بر می گردد: "راستی مشتری دارید!" قوطی را می گذارم روی میز آشپزخانه و  می روم سراغ مشتری. تا سفارش بگیرم و آماده کنم و ببرم، طول می کشد. مرد جوان را می بینم که با لحن خیلی آرامی به هر کدام از مشتری ها یک قوطی می دهد.

وقتی می آیم آشپزخانه نازی نیست. قوطی باز شده و روبان طلایی روی میز افتاده است. یک کاغذ مچاله شکلات هم هست. و چند تا شکلات دیگر که انگار کسی فراموششان کرده است. توی قوطی همه اش یک تکه مقوا مانده که رویش نوشته شده: "اِنّا غَیرُ مُهمِلینَ لِمُراعاتِکُم..."معنی اش را نمی دانم. صدای زنگ موبایلی از نمازخانه گوشه آشپزخانه ام می آید. از لای نیمه باز در، نازی را می بینم که پشت به من و رو به قبله روی سجاده ام نشسته و گوشی اش را جواب می دهد. مکالمه اش خیلی کوتاه است. بیرون که می آید چشم هایش سرخ  سرخ است. می خندد:" کافه چی...من بدوم برم این فسقلی رو ببینم تا دوباره هوس خودکشی نکرده...می ترسم با انگشتای پاش کف دست دکترو قلقلک بده و  خودشو پرت کنه رو زمین!"

باد خنکی از لای در باز کافه می زند داخل. با خودم می گویم چقدر خندیدن برایمان خوب است و بعد یکی از شکلات ها را بر می دارم و می گذارم توی دهانم.

بیست و سوم/ کوچ

 

لیوان بزرگ آبدوغ خیار را می گذارم کنار دست سحر:"بفرمایید سفارش مخصوص تابستونه!"سحر جیغ کوتاهی می کشد و لیوان را بر می دارد و محتویاتش را بررسی می کند: "وای، به به...چی توش ریختی؟ " صندلی پشت پیشخوان را می کشم کنارش و می نشینم: "کلی چیز...معجونیه واسه خودش...امتحانش کن."

کنار کامپیوتر کافه پر است از کاغذ و کتاب و یادداشت. تصمیم گرفته ایم منو جدیدی برای کافه طراحی کنیم. راستی راستی داریم کافه کتاب راه می اندازیم. از کتاب های کافه لیست می گیریم و سحر تایپشان می کند تا برای هر میزی یک منو کتاب داشته باشیم. هیچ کاری به اندازه این کارها حالم را خوب نمی کند. اصلا همین که صبح اول وقت می آیم کافه و میز و صندلی های چوبی و گلدان هایم را می بینم به وجد می آیم. این به وجد آمدن ترغیبم می کند همیشه در حال فکر کردن به ایده های جدیدی برای کافه باشم.

سحر لیوان آبدوغ خیارش را می گذارد روی میز: "عجب حالی میده تو این گرما...طعمش فوق العاده س! حالا منم برات یه منو طراحی می کنم کیف کنی...وایسا کمش مونده..."

لیوان خالی را بر می دارم و می برم آشپزخانه و مشغول درست کردن محصول جدیدم می شوم...

.

فلش مموری را می گذارم توی جیبم و سحر را می برم آشپزخانه:" از ساعت 3 تا 5 کافه معمولا خلوته...زود بر می گردم. کسی اومد، وقتی سفارش می گیری بهشون بگو سفارش آبدوغ خیار هم می تونن بدن" و بعد در یخچال را باز می کنم:" چند تا آماده کردم اینجا گذاشتم.قبل اینکه بدی، روشون نعنا و گلپر بریز. اگه هم دوست داشتن چند تا کشمش،اینها،اینجان...عرق نعنا و بیدمشک هم ریختم ..." سحر در یخچال را به زور می بندد و هلم می دهد به سمت بیرون: "برو دیگه...کشتی منو با این توضیحاتت کافه چی!"

بلند می خندم و بیرون می روم. تا برسم سر خیابان با خودم فکر می کنم که وقتی این منو ها را بگذاریم روی میزها چقدر خوب خواهد شد و اینکه ممکن است بتوانیم حرکت جدیدمان را به جاهای دیگری هم سرایت بدهیم. توی رویایم خیلی پیش می روم. آنقدر که احساس می کنم دارم توی کتاب ها و تقاضا برای کتاب خواندن غرق می شوم.

زن جوانی کمی آن طرفتر ایستاده و با مردی که توی پژو نشسته، مشغول صحبت است. چهره زن خسته و آزرده به نظر می آید. دلم می خواهد جلوتر بروم و دعوتش کنم برود توی کافه و از سفارش جدید نوش جان کند. ناخواسته حرف های زن را می شنوم. _ "کمه...نمی ارزه. برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه...تو این گرما..."

یکهو خشکم می زند. مرد جوان توی پژو را نگاه می کنم که کمربند ماشین نگذاشته بیشتر از این خم شود. نمی شنوم چه می گوید.می بینم که جملاتش کوتاه و منقطع است.

آفتاب تیر ماهی مثل نیزه توی تنم فرو می رود. شال سرم را شل می کنم.خیابان خلوت است. زن اصلا حواسش به دور و برش نیست. حتی به من که نزدیکش ایستاده ام و ممکن است قیمت زنانگی اش را بشنوم. نی آبی رنگی را توی دستش گرفته و وقتی به حرف های مرد گوش می دهد نی را توی دهان می جود: "برو جلو نگه دار...میگم برو جلو...فکرامو بکنم. اگه خواستم می یام."

کتاب ها پرواز می کنند.یکی یکی و بعد با هم. یکهو اوج می گیرند. مثل پرنده هایی که قصد کوچ داشته باشند. لابد به خاطر هرم گرماست. به سمت شهری که هوایش خنک تر باشد.

هر دو زن کنار هم ایستاده ایم.هر دو از گرما کلافه شده ایم. هر دو سخت مشغول فکر کردن هستیم. باید کاری بکنیم. نی آبی رنگ جویده شده از دست زن رها می شود و جلوی پای من می افتد. من کفش های تابستانی زن را می بینم که روی داغی آسفالت کشیده می شوند. خیال می کنم آسفالت آب می شود و مثل چسبی کفش زن را ول نمی کند. دستم را باز می کنم و فلش مموری توی مشتم را نگاه می کنم. خیس خیس است. صدای گاز ماشین مثل سیلی توی گوشم کوبیده می شود. مثل خواب زده راه افتاده ام. خوابی که خیلی تکراری است، از خوف و هراسش اما، هیچ کاسته نمی شود. یک وقت می بینم ایستاده ام توی درگاه آشپزخانه کافه و فلش مموری را گذاشته ام کف دست سحر.

بیست و دوم/ مثل خیلی وقت ها

دست هایم را روی دامن مانتویم خشک می کنم و می آیم پشت پیشخوان.زنی هیکلی و قد بلند ایستاده تا سفارش بدهد. چهره زن از فرط آرایش انگار که برق می زند. این اولین چیزیست که توجهم را جلب می کند. بهش لبخند می زنم و می گویم که سفارش را سر میزشان می آیم و می گیرم. اخم می کند و چیزی نمی گوید. سر میزی که می نشیند ،2 تا بچه ورجه وورجه می کنند. توی دفترم سفارش قبلی را خط می زنم و می روم سر میز تازه واردها. پسربچه ها شیطنت از نگاهشان می بارد: "آقا پسرای خوشگل چی میل دارن؟" زن طوری نگاهم می کند که فکر می کنم شاید با دست خامه ای به صورتم زده ام و جایش مانده است.

 –"منوتون رو لطف می کنید؟"

 دستم را که روی گونه هایم گذاشته ام و مطمئن شده ام چیزی نبوده به سمت گوشه ی میز می برم که منو تاخورده را گذاشته ام آنجا. زن ابرو بالا می اندازد:

 "اصلا معلوم نیست این منو ه."بعد باز می کند و می گوید: "شما اینجا کار می کنید؟" سرم را تکان می دهم و لبخند می زنم. "پیشخدمتید؟"

ممکن بود یک روزی برای شنیدن این جمله گر می گرفتم و می رفتم پروانه کسب کافه را می آوردم و می کوبیدم روی میز و بهش می گفتم که من...اما حالا: "نخیر...کافه خودمه." زن می خندد و معذرت می خواهد و بعد سفارش 3 تا بستنی شاهتوت را می دهد. یکی از پسربچه ها داد می کشد که بستنی شکلاتی می خواهد نه شاتوت. رو می کنم به پسربچه: "باشه برا شما شکلاتی می یارم آقا کوچولو"...حرفم تمام نشده زن بلند می گوید لازم نکرده است و همان شاهتوتی بهتر است و به پسر بچه چشم غره می رود.

تا کار دست خودم نداده ام، می روم سمت آشپزخانه و می گذارم مادر و فرزند دعواهایشان را سر شاهتوت و شکلات تمام کنند. کمی بعد زن صدایم می کند و سفارش سه تا بستنی شکلاتی را می دهد.

.

 آسید نشسته روی صندلی و دست گذاشته روی سینه اش. فنجان دم کرده گل گاوزبان را می گذارم جلویش: آسید اینو که خوردید برید خونه...آسید فنجان را بر می دارد و جرعه جرعه می خورد. حرف نمی زند. نگاه می کنم به چین های دور چشمش که وقتی قلبش تیر می کشد عمیق تر می شوند. می روم پشت پیشخوان که زن نگران ایستاده آنجا: "حالش خوب شد؟ سینی که از دستش ول شد رو زمین درست افتاد پشت سرم...زهره ترک شدم! پدرته؟" زن تا الان هزار تا سوال ازم پرسیده است. هزارتا سوال بی موردی که حرصم را درآورده است.مجردی؟ بچه داری؟ شوهرت چی کاره س؟ چرا بچه دار نمیشی؟ چرا کافه چی شدی؟ چرا رنگ پریده ای؟ و من در تمام این سوالات به بله و خیر کوتاه و سردی قناعت کرده ام و به موهایش خیره شده ام که از سه سانتیمتری ریشه یکهو رنگشان پریده و بعد از ترس زیر روسری زرکوبی قایم شده اند.

زن صندلی پایه بلند دم دستش را جلو می کشد و می نشیند: "زن جوونی مثل تو اصلا درست نیست که بیاد و مغازه داری کنه. به خاطر خودت می گم...تو الان باید به فکر بچه و بزرگ کردنشون باشی" و بعد دکمه آخر مانتویش را که کم مانده از جایش در برود باز می کند.

"این پدرت پیرتم علاف خودت کردی.اون الان وقتشه بشینه تو خونش و با نوه هاش بازی کنه!"

همانطور که دارم به زن نگاه می کنم گوشی تلفن را بر می دارم و شماره آژانس سر خیابان را می گیرم. زن با کلافگی اسکناس 5 تومنی را می گذارد روی میز و طوری بچه هایش را صدا می زند که انگار دارد برتری انکار ناپذیرش را به رخم می کشد. عجیب نیست که هیچ عصبانی نمی شوم.دیگر عادت کرده ام. تنها نگران پیرمرد هستم. زن به زور دست بچه هایش را می گیرد و کشان گشان بیرونشان می برد. از توی کوچه هم صدای بچه هایش را می شنوم که می گویند دلشان بستنی شاهتوت می خواهد. نفس عمیقی می کشم و احساس می کنم قلب من هم تیر می کشد!

بیست و یکم/ جوجه گنجشک

در کافه را آرام می بندم و تا سر خیابان می دوم. آقای همسر ایستاده کنار ماشینش زیر درخت نارونی و مسیر آمدنم را نگاه می کند. پاکتی دارم که باید امروز برایم پست کند. نمی دانم چطوری جوجه گنجشک کوچکی که افتاده مقابل پایش را می بینم. داد می کشم: "همونجا واستا" و بعد خم می شوم و جوجه کوچک را بر می دارم. بال بال می زند. آقای همسر نزدیک می شود و توی مشتم را نگاه می کند: "آخی چه کوچولوئه...نکنه لگدش می کردم؟!" دستم را می گذارم روی جوجه تا از تقلا بیفتد: "سلام.ببخشید من باز حیوون دیدم از خود بیخود شدم!" نگاه می کنم به درخت و دنبال گنجشک مادری می گردم که روی شاخه های درخت مدام بپرد.درخت خیلی بلندتر از نگاه من است.آقای همسر بسته پستی را از روی زمین بر می دارد: "فک کنم زخمی شده باشه...باید ببریش تو کافه" لبخند می زنم و سرم را تکان می دهم.

آسید با یک قوطی مقوایی می آید توی آشپزخانه: "بهزاد گفت کوچیکتر از این نداره...خانوم میگم ببریمش همونجایی که میگین افتاده بود بذاریم؟ هان؟ کس و کارش میان دنبالش!" قوطی را از دست آسید می گیرم و جوجه را می گذارم داخلش و با انگشت آرام لمسش می کنم.نبضش خیلی تند می زند.جوری که تمام بدن کوجکش را تکان می دهد: "آسید همچی میگید کس و کار آدم فک می کنه بچه س! تازه سر چند دقیقه گربه ها به کس و کارش مهلت پیدا کردن نمیدن!" قوطی را می گذارم روی پیشخوان کنار مانیتور و می روم تا سیب زمینی ها را پوست بکنم. آسید همان طور ایستاده بالای سر گنجشک.

دخترک چهارده_ پانزده ساله ای می آید و می نشیند روی صندلی کنار پنجره. روسری سفید رنگی به سر کرده است. فکر می کنم لابد سفارش نمی دهد تا همراهش بیاید: "یه هویج بستنی لطفا! چه کافه خوبی دارید شما!" می خندم: "ممنونم. منتظر کسی نمی مونید؟" _ "تنهام!" و بعد کوله اش را می گذارد روی میز: "کبریت دارید شما؟" ابروهایم در هم گره می خورد. _ "میشه شمع رو میزو روشن کنم؟ دوس دارم..."

آخر وقت است. لیوان خالی شیرکاکائو ها را می گذارم توی سینی و بر می گردم توی آشپزخانه و یکهو یاد جوجه می افتم. قوطی روی پیشخوان نیست. نکند وقتی حواسم نبوده کسی برداشته باشدش؟ خم می شوم و زیر پیشخوان را نگاه می کنم. نیست! می ایستم توی درگاه آشپزخانه. قلبم تندتر می زند. آسید را صدا می کنم. جواب نمی دهد. شاید بازهم رفته باشد پیش بهزاد. سری به بیرون می زنم. توی سوپر هم نیست. دخترک روسری سفید صدایم می کند: "خانوم...پیرمرده با خودش برد بیرون!" وسط کافه می ایستم و تازه متوجه دخترک می شوم :"بله؟" دخترک می خندد.دفترچه کوچکی که روی میز است را به طرفم می چرخاند. طرح یک گنجشک فانتزی است روی دوش پیرمردی که موهای سرش به طرز اغراق آمیزی پرپشت و مجعد است. انگاری که یک جنگل روی سرش روییده باشد! _ "پیرمرده گنجشک رو با خوش برد بیرون!" دفترچه را از دستش می گیرم: "چه خوب کشیدی؟ کاریکاتور کار می کنی؟" سرش را که تکان می دهد یک طره موی لخت پر کلاغی می افتد روی صورتش. نگاهی به ساعتم می اندازم: "فک  نمی کنی یه کاریکاتوریست جوون و خوشگل براش خیلی دیر باشه تا این وقت تو کافه؟" _ "پدرم می یاد دنبالم. زنگ می زنه." صندلی کنارش را بیرون می کشم و می نشینم کنارش: "بلدی گربه هم بکشی؟ از صبح حواسم پی این حیوونای بی چشم و روئه که تو کمینن! " دفترچه اش را ورق می زند و خودکارش را دست می گیرد.

طرحی که از من کشیده، خیلی بامزه می شود. می زنم روی شیشه آشپزخانه. صدای زنگ موبایلش را می شنوم. باهم در کافه را می بندیم و بیرون می رویم. سوار ماشین پدرش می شود و برایم دست تکان می دهد. تازه یادم می افتد که اسمش را نپرسیده ام. چند قدم برنداشته ام که تصویر جلوی چشمم میخکوبم می کند. آسید نشسته زیر درخت نارون. قوطی را محکم بغل گرفته و تقریبا خوابش برده است. خم می شوم و توی قوطی را نگاه می کنم: خالی است!