سومین صفحه A4  را هم تمام می کنم و صفحه جدیدی بر می دارم. کلمه ها چقدر باهم رفیق شده اند. تند تند دست هم را می گیرند و برای فرود آمدن از ذهنم تا روی صفحه کاغذ قطار می شوند. کلمه ها داغ و تب دارند. شاید هم گیج اند. جلسات کتابخوانی سه شنبه ها متهم شده به جلسه ای که مخالف بوده،سیاسی بوده، به این که آشپزخانه کافه ام محل رفت و آمد مردهایی بوده که نسبت موجهی باهاشان نداشته ام. که کافه ام زیادی مختلط بوده، زیادی خنده داشته، لابد کتابخانه هم داشته، عکس های عجیب غریب داشته، پرده نارنجی چهارخانه داشته، فنجان قهوه خوری هم داشته...لابد دیگر...اما من که می دانم داستان چیست. داستان اینست که یک زن خواسته تنهایی کافه بچرخاند. همین. دلم می خواهد بنویسم.از داستان کافه ای که دلش می خواست لحظاتی زندگی را برای مشتری هایش یادآوری کند اما...

یک لحظه صدای مهیبی توی کافه می پیچد.از سمت کتابخانه است. قفسه حصیری کج شده و کتاب ها ریخته اند روی زمین. کاغذها را رها می کنم روی میز و می روم سمت کتابخانه.یک پایه اش شکسته و پایه دیگرش کج شده.هنوز قلبم از تاپ تاپ نیفتاده.صدای سقوط شان بدجور مرا ترسانده است. سعی می کنم چند تایشان را هل بدهم زیر قفسه تا صاف شود و به حالت اولش باز گردد. چند تا از کتاب هنوز تو قفسه ها مانده است.جمع شان می کنم و روی هم می چینم و می گذارم روی زمین همان طور بماند. بعضی از کتاب ها زخمی شده اند! جلد خالی شرق بنفشه شهریار مندنی پور را از زیر میز نزدیک کتابخانه بیرون می کشم. دلم می خواهد یکی یکی کتاب ها را بردارم ببوسمشان و دستی روی جلدشان بکشم. حتما خودشان هم ترسیده اند. بعد فکری به کله ام می زند. چند تا چند تا برشان می دارم و می گذارمشان روی صندلی ها. کمی طول می کشد تا همه صندلی ها پر شوند.می روم پشت پیشخوان و نگاه می کنم. کتاب ها سرو صدا می کنند. می خندند، بعضی شان سفارش چای می دهند...بعضی هاشان نوشیدنی سرد می خواهند...چقدر کافه چی کتاب ها شدن لذت بخش است.اینکه یک فنجان شیر داغ بگذاری جلوی ویرجینا وولف ...از همینگوی سفارش لیموناد بگیری...از ماریو بارگاس یوسا عذر بخواهی چون چیزی که او می خواهد را در منو کافه ات نداری...اریک امانوئیل اشمیت دلش می خواهد چای کافه را امتحان کند...هاروکی موراکامی شیکی سفارش می دهد که همه چیز تویش داشته باشد. سالینجر؟ خدای من، همه اش تو فکر اینست که چطور از این کافه لعنتی سر درآورده!

آن طرف هدایت رفته و دارد سیگارش را با آتش سیگار کافکا می گیراند. جلال آل احمد دلش می خواهد آشپزخانه ام را ببیند.ازش عذر می خواهم و توضیح می دهم که همین چند روز پیش برای همین مسئله مجوز کافه را از دست داده ام. هوشنگ گلشیری شاکی شده که چرا شازده احتجاب را توی کتابخانه ام ندارم. وای خدای من کسی که عصایش را دست گرفته و دست هایش را رویش تکیه زده و فقط لبخند می زند به طرز غم انگیزی بیژن نجدی است!

من اما از همه این ها دلم پیش یکیست. پیش زنی که دوستش دارم.زنی که همیشه دلم خواسته سرم را بگذارم روی زانوهایش و دست هایش را ببویم. پیش سیمین.سیمین دانشور...کنارش بنشینم و زنانگی چشم هایش را بفهمم. بخواهم تا از درد زری سووشون بودن بگوید. چقدر برای من کارگشا خواهد بود. اینکه زنی میان خودش و خانواده اش، میان جسارت و محافظه کاری اش چطور باید بایستد. چطور همیشه مهربان باشد حتی وقتی با او نامهربانی کنند. چطور بعضی نامردی جامعه اش را ببیند و زن بماند.این ها را سیمین می داند.

کافه ام شلوغ است...امروز بی شک بهترین روز کافه بوده.چقدر من به این مهمان ها مدیونم. چقدر دنیا بی رنگ بود بی حضور این ها...چقدر تجربه زندگی میان کتاب ها و داستان هایش لذت بخش است. دست آدم را می گیرند و بهش می گویند که یک پله بالاتر بیاید. بهش می گویند که جست و جویش را آغاز کند و این بار در عمق سفر کند.بهش می گویند که چشم هایش را باز کند و تمام آنچه را که می بیند، باور نکند.

ایستاده ام میان کافه،سینی چوبی ام را به سینه ام فشرده و در استحاله هیاهو و مه و نورهای اندک تابیده روی میزهایم...در اندیشه حقیقت حضور مهمان ها روی صندلی های چوبی زندگی ام!

"به روزنامه نگاری می اندیشم که برای بخشودگی زندانیان سیاسی امضا جمع می کرد. او به خوبی می دانست که این کار نفعی برای زندانیان سیاسی ندارد. هدف واقعی هم آزاد کردن زندانیان نبود، بلکه می خواستند نشان دهند که هنوز افرادی هستند که هراس به دل راه نمی دهند. آنچه می کردند، "حالتی نمایشی" داشت. اما تنها راه ممکن بود.برای آن ها امکان انتخاب میان عمل موثر و نمایش، وجود نداشت! یا می بایست هیچ کاری انجام ندهند یا اینکه فقط به کار نمایشی اکتفا کنند. انسان در پاره ای موقعیت ها گرفتار می شود که چاره ای جز نمایش ندارد. پیکار او علیه اقتدار سکوت، به پیکار یک گروه بازیگر می ماند که به یک ارتش هجوم برده است."*

*بار هستی _ بخش ششم / میلان کوندرا