بیست و چهارم/ چقدر خندیدن برایمان خوب است!
امروز کافه حال و هوای خاصی داشت. با بهزاد خداحافظی کردیم. این خداحافظی همه اش در حد همین کلمه خداحافط بود. حتی نشد بپرسم که کجا می رود. وقتی سبد خالی شیرها را برداشت تا برود، برگشت و کفت که از فردا یک نفر دیگر برای کافه وسایل می آورد. چند دقیقه سکوت کردیم و بعد رفت. گفتم شاید بهتر باشد بروم دنبالش و ببینم چرا می روند. حتی چند قدم هم برداشتم اما بعد پشیمان شدم. قصه بهزاد اینجوری باید تمام می شد یا شاید ادامه پیدا می کرد. یک ساعت بعدش هم، زن آسید زنگ زد: "خانوم امروزم حاجی نمی تونه بیاد..." گوشی تلفن را چسبیدم و به دهانم نزدیکش کردم: "حالش خوبه سید خانوم؟" آسید همین جوری صدایش می کرد: سید خانوم! _ " چی بگم والله!"
الان هم حال و هوای خاصی توی کافه پیچیده است. همین الان که نازی از راه نرسیده، همانطور کیف یک وری اش روی دوش، پیشبند مرا بسته و دارد لیوان و استکان و پیش دستی ها را می سابد. واقعا دارد می سابد. می دانم که خواهرش باردار است و الان هم توی بیمارستان است. تعجب می کنم که نازی اینجا چکار می کند: بند نافش پیچیده دور گردنش... بچه به دنیا نیومده با زندگی مشکل داره...حال و حوصله گریه و زاری کسی رو نداشتم. اومدم پیشت. حالا یه طوری میشه خب..."
فنجان قهوه ها را توی سینی می چینم و می برم برای میز 3 که چند تا دختر کنار هم نشسته اند و ساکت اند.
تا می روم پشت پیشخوان، مرد جوانی که دیروز باهاش کلی بحث کرده ام، پیداش می شود. یک پاکت بزرگ توی دست دارد و حدس می زنم تویش پر باشد از بروشورهایی که حرفش را می زده است. می خواهد به خاطر مناسبت ها و اعیاد ماه شعبان، بروشور پخش کند. اول اجازه نمی دادم. می گفتم که توی کافه کسی اجازه تبلیغ چیزی را ندارد. جای تبلیغ و حرف های مذهبی مسجذ و منبر است و کسی که می آید توی کافه دلش می خواهد کمی آرام باشد که برگشت و گفت اولا که بزرگترین اشتباه شما اینه که فکر می کنید الان صد سال پیشه و مسجد و منبر تنها جای تبلیغه و بعدشم بروشورهایی که می خوام پخش کنم همه اش برا اینه که آدما آرومتر بشن نه آشفته تر. از نگاهش که نگاهم می کرد اما انگار نمی دید و از محبتی که توی کلامش بود اما این محبت دویده بود توی همه کلمه هاش و تنها برای من کافه چی نبود، خوشم آمد. نشستیم و یک ساعت حرف زدیم تا راضی شدم.
_ " عصر بخیر ، اجازه هس؟"
سینی خالی را می گذارم روی پیشخوان. به نازی نگاه می کنم که همچنان دارد ظروف را می سابد: "اجازه شو که دیروز دادم، اما امروز کافه خیلی آشفته س...می تونید معجزه کنید؟ می تونید آروممون کنید؟" بی آنکه بگذارم جوابی بدهد ، پوزخندی می زنم و می روم سراغ نازی. بدجور زده به سرش، دارد کف سینک ظرفشویی را با اسکاچ توی دستش در می آورد.
اسکاچ را از توی دستش در می آورم و از جلوی ظرفشویی به کناری هلش می دهم: "به خدا تمیز شدن...حداقل اون کیفتو بذار زمین!" نازی داد کوتاهی می کشد و چند تا فحش بهم می دهد که عمرا بتوانم بنویسم. دست های کف آلودش را می گیرد زیر آب و روی پیشبند خشکشان می کند. یک فنجان قهوه برایش می ریزم و می گذارم روی میز. به فنجان خیره می شود:" می خوای کف کافه رو برات تی بکشم؟" سرم را تکان می دهم: "من می خوام که بشینی و باهام حرف بزنی...حالت اساسی خرابه! "
_ "من؟ با تو یکی حرف بزنم؟ اگه می خواستم حرف بزنم که تو اون بیمارستان لعنتی پر همدرد بود...من فقط نمی خوام حرف بزنم. همین. خسته ام!"
کسی صدایم می زند. بلند می شوم و می روم پشت پیشخوان. مرد جوان است. با یک بسته: "اولینش خود شمایید...ازتون می خوام که محتوای این بسته رو مطالعه کنید. اگر حرفی بود من همین جا خدمتتونم." بسته را می گیرم. یک قوطی متوسط کرم رنگ که با روبان کلفت طلایی رنگی بسته بندی شده است. مرد جوان نرفته بر می گردد: "راستی مشتری دارید!" قوطی را می گذارم روی میز آشپزخانه و می روم سراغ مشتری. تا سفارش بگیرم و آماده کنم و ببرم، طول می کشد. مرد جوان را می بینم که با لحن خیلی آرامی به هر کدام از مشتری ها یک قوطی می دهد.
وقتی می آیم آشپزخانه نازی نیست. قوطی باز شده و روبان طلایی روی میز افتاده است. یک کاغذ مچاله شکلات هم هست. و چند تا شکلات دیگر که انگار کسی فراموششان کرده است. توی قوطی همه اش یک تکه مقوا مانده که رویش نوشته شده: "اِنّا غَیرُ مُهمِلینَ لِمُراعاتِکُم..."معنی اش را نمی دانم. صدای زنگ موبایلی از نمازخانه گوشه آشپزخانه ام می آید. از لای نیمه باز در، نازی را می بینم که پشت به من و رو به قبله روی سجاده ام نشسته و گوشی اش را جواب می دهد. مکالمه اش خیلی کوتاه است. بیرون که می آید چشم هایش سرخ سرخ است. می خندد:" کافه چی...من بدوم برم این فسقلی رو ببینم تا دوباره هوس خودکشی نکرده...می ترسم با انگشتای پاش کف دست دکترو قلقلک بده و خودشو پرت کنه رو زمین!"
باد خنکی از لای در باز کافه می زند داخل. با خودم می گویم چقدر خندیدن برایمان خوب است و بعد یکی از شکلات ها را بر می دارم و می گذارم توی دهانم.