لیوان بزرگ آبدوغ خیار را می گذارم کنار دست سحر:"بفرمایید سفارش مخصوص تابستونه!"سحر جیغ کوتاهی می کشد و لیوان را بر می دارد و محتویاتش را بررسی می کند: "وای، به به...چی توش ریختی؟ " صندلی پشت پیشخوان را می کشم کنارش و می نشینم: "کلی چیز...معجونیه واسه خودش...امتحانش کن."

کنار کامپیوتر کافه پر است از کاغذ و کتاب و یادداشت. تصمیم گرفته ایم منو جدیدی برای کافه طراحی کنیم. راستی راستی داریم کافه کتاب راه می اندازیم. از کتاب های کافه لیست می گیریم و سحر تایپشان می کند تا برای هر میزی یک منو کتاب داشته باشیم. هیچ کاری به اندازه این کارها حالم را خوب نمی کند. اصلا همین که صبح اول وقت می آیم کافه و میز و صندلی های چوبی و گلدان هایم را می بینم به وجد می آیم. این به وجد آمدن ترغیبم می کند همیشه در حال فکر کردن به ایده های جدیدی برای کافه باشم.

سحر لیوان آبدوغ خیارش را می گذارد روی میز: "عجب حالی میده تو این گرما...طعمش فوق العاده س! حالا منم برات یه منو طراحی می کنم کیف کنی...وایسا کمش مونده..."

لیوان خالی را بر می دارم و می برم آشپزخانه و مشغول درست کردن محصول جدیدم می شوم...

.

فلش مموری را می گذارم توی جیبم و سحر را می برم آشپزخانه:" از ساعت 3 تا 5 کافه معمولا خلوته...زود بر می گردم. کسی اومد، وقتی سفارش می گیری بهشون بگو سفارش آبدوغ خیار هم می تونن بدن" و بعد در یخچال را باز می کنم:" چند تا آماده کردم اینجا گذاشتم.قبل اینکه بدی، روشون نعنا و گلپر بریز. اگه هم دوست داشتن چند تا کشمش،اینها،اینجان...عرق نعنا و بیدمشک هم ریختم ..." سحر در یخچال را به زور می بندد و هلم می دهد به سمت بیرون: "برو دیگه...کشتی منو با این توضیحاتت کافه چی!"

بلند می خندم و بیرون می روم. تا برسم سر خیابان با خودم فکر می کنم که وقتی این منو ها را بگذاریم روی میزها چقدر خوب خواهد شد و اینکه ممکن است بتوانیم حرکت جدیدمان را به جاهای دیگری هم سرایت بدهیم. توی رویایم خیلی پیش می روم. آنقدر که احساس می کنم دارم توی کتاب ها و تقاضا برای کتاب خواندن غرق می شوم.

زن جوانی کمی آن طرفتر ایستاده و با مردی که توی پژو نشسته، مشغول صحبت است. چهره زن خسته و آزرده به نظر می آید. دلم می خواهد جلوتر بروم و دعوتش کنم برود توی کافه و از سفارش جدید نوش جان کند. ناخواسته حرف های زن را می شنوم. _ "کمه...نمی ارزه. برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه...تو این گرما..."

یکهو خشکم می زند. مرد جوان توی پژو را نگاه می کنم که کمربند ماشین نگذاشته بیشتر از این خم شود. نمی شنوم چه می گوید.می بینم که جملاتش کوتاه و منقطع است.

آفتاب تیر ماهی مثل نیزه توی تنم فرو می رود. شال سرم را شل می کنم.خیابان خلوت است. زن اصلا حواسش به دور و برش نیست. حتی به من که نزدیکش ایستاده ام و ممکن است قیمت زنانگی اش را بشنوم. نی آبی رنگی را توی دستش گرفته و وقتی به حرف های مرد گوش می دهد نی را توی دهان می جود: "برو جلو نگه دار...میگم برو جلو...فکرامو بکنم. اگه خواستم می یام."

کتاب ها پرواز می کنند.یکی یکی و بعد با هم. یکهو اوج می گیرند. مثل پرنده هایی که قصد کوچ داشته باشند. لابد به خاطر هرم گرماست. به سمت شهری که هوایش خنک تر باشد.

هر دو زن کنار هم ایستاده ایم.هر دو از گرما کلافه شده ایم. هر دو سخت مشغول فکر کردن هستیم. باید کاری بکنیم. نی آبی رنگ جویده شده از دست زن رها می شود و جلوی پای من می افتد. من کفش های تابستانی زن را می بینم که روی داغی آسفالت کشیده می شوند. خیال می کنم آسفالت آب می شود و مثل چسبی کفش زن را ول نمی کند. دستم را باز می کنم و فلش مموری توی مشتم را نگاه می کنم. خیس خیس است. صدای گاز ماشین مثل سیلی توی گوشم کوبیده می شود. مثل خواب زده راه افتاده ام. خوابی که خیلی تکراری است، از خوف و هراسش اما، هیچ کاسته نمی شود. یک وقت می بینم ایستاده ام توی درگاه آشپزخانه کافه و فلش مموری را گذاشته ام کف دست سحر.