دست هایم را روی دامن مانتویم خشک می کنم و می آیم پشت پیشخوان.زنی هیکلی و قد بلند ایستاده تا سفارش بدهد. چهره زن از فرط آرایش انگار که برق می زند. این اولین چیزیست که توجهم را جلب می کند. بهش لبخند می زنم و می گویم که سفارش را سر میزشان می آیم و می گیرم. اخم می کند و چیزی نمی گوید. سر میزی که می نشیند ،2 تا بچه ورجه وورجه می کنند. توی دفترم سفارش قبلی را خط می زنم و می روم سر میز تازه واردها. پسربچه ها شیطنت از نگاهشان می بارد: "آقا پسرای خوشگل چی میل دارن؟" زن طوری نگاهم می کند که فکر می کنم شاید با دست خامه ای به صورتم زده ام و جایش مانده است.

 –"منوتون رو لطف می کنید؟"

 دستم را که روی گونه هایم گذاشته ام و مطمئن شده ام چیزی نبوده به سمت گوشه ی میز می برم که منو تاخورده را گذاشته ام آنجا. زن ابرو بالا می اندازد:

 "اصلا معلوم نیست این منو ه."بعد باز می کند و می گوید: "شما اینجا کار می کنید؟" سرم را تکان می دهم و لبخند می زنم. "پیشخدمتید؟"

ممکن بود یک روزی برای شنیدن این جمله گر می گرفتم و می رفتم پروانه کسب کافه را می آوردم و می کوبیدم روی میز و بهش می گفتم که من...اما حالا: "نخیر...کافه خودمه." زن می خندد و معذرت می خواهد و بعد سفارش 3 تا بستنی شاهتوت را می دهد. یکی از پسربچه ها داد می کشد که بستنی شکلاتی می خواهد نه شاتوت. رو می کنم به پسربچه: "باشه برا شما شکلاتی می یارم آقا کوچولو"...حرفم تمام نشده زن بلند می گوید لازم نکرده است و همان شاهتوتی بهتر است و به پسر بچه چشم غره می رود.

تا کار دست خودم نداده ام، می روم سمت آشپزخانه و می گذارم مادر و فرزند دعواهایشان را سر شاهتوت و شکلات تمام کنند. کمی بعد زن صدایم می کند و سفارش سه تا بستنی شکلاتی را می دهد.

.

 آسید نشسته روی صندلی و دست گذاشته روی سینه اش. فنجان دم کرده گل گاوزبان را می گذارم جلویش: آسید اینو که خوردید برید خونه...آسید فنجان را بر می دارد و جرعه جرعه می خورد. حرف نمی زند. نگاه می کنم به چین های دور چشمش که وقتی قلبش تیر می کشد عمیق تر می شوند. می روم پشت پیشخوان که زن نگران ایستاده آنجا: "حالش خوب شد؟ سینی که از دستش ول شد رو زمین درست افتاد پشت سرم...زهره ترک شدم! پدرته؟" زن تا الان هزار تا سوال ازم پرسیده است. هزارتا سوال بی موردی که حرصم را درآورده است.مجردی؟ بچه داری؟ شوهرت چی کاره س؟ چرا بچه دار نمیشی؟ چرا کافه چی شدی؟ چرا رنگ پریده ای؟ و من در تمام این سوالات به بله و خیر کوتاه و سردی قناعت کرده ام و به موهایش خیره شده ام که از سه سانتیمتری ریشه یکهو رنگشان پریده و بعد از ترس زیر روسری زرکوبی قایم شده اند.

زن صندلی پایه بلند دم دستش را جلو می کشد و می نشیند: "زن جوونی مثل تو اصلا درست نیست که بیاد و مغازه داری کنه. به خاطر خودت می گم...تو الان باید به فکر بچه و بزرگ کردنشون باشی" و بعد دکمه آخر مانتویش را که کم مانده از جایش در برود باز می کند.

"این پدرت پیرتم علاف خودت کردی.اون الان وقتشه بشینه تو خونش و با نوه هاش بازی کنه!"

همانطور که دارم به زن نگاه می کنم گوشی تلفن را بر می دارم و شماره آژانس سر خیابان را می گیرم. زن با کلافگی اسکناس 5 تومنی را می گذارد روی میز و طوری بچه هایش را صدا می زند که انگار دارد برتری انکار ناپذیرش را به رخم می کشد. عجیب نیست که هیچ عصبانی نمی شوم.دیگر عادت کرده ام. تنها نگران پیرمرد هستم. زن به زور دست بچه هایش را می گیرد و کشان گشان بیرونشان می برد. از توی کوچه هم صدای بچه هایش را می شنوم که می گویند دلشان بستنی شاهتوت می خواهد. نفس عمیقی می کشم و احساس می کنم قلب من هم تیر می کشد!