نهم/ سمنو
سیم تلفن را دور انگشتم می پیچم. مارپیچی اش آنقدر تاب خورده که شبیه گره شده است. بابا دارد پشت تلفن توضیح می دهد. بعضی قسمت های حرفش، از زور ناباوری مرا می خنداند. مثل این قسمت حرفش که طرف آمده و از بابا قرض خواسته و وقتی بابا پرسیده چقدر، گفته 15 هزار تومان!
منو جلو چشمم را جلو می کشم و چند تا سفارش را جمع می زنم. بابا می گوید:"جایی پیدا نکردم...حالا این چند روز مونده تا عید رو بیاد اونجا...یه کاری بهش بده که بتونیم براش کاری بکنیم...چه بدونم والا! آدم می مونه چی بگه اصلا."
می گویم چَشم و چِشم می گردانم توی کافه که ببینم به این پیرمردی که قرار است بیاید، چه کاری باید بدهم؟
بگویم کف زمین را تی بکشد یا روی میزها را تمیز کند؟ یا از مشتری های رنگارنگ کافه سفارش بگیرد؟
کافه چی این کافه، یک زن و پیشخدمتش یک پیرمرد درمانده ای که زمانی توی بازار کار می کرده، بدون بیمه و این حرف ها و حالا که از کار افتاده شده، حالا که وقت آنست که بنشیند توی خانه اش و استراحت کند، باید بیاید و برای 15 هزار تومان از غرورش مایه بگذارد.ای بابا...
امان از قصه این کافه! امان از قصه این زندگی!
قهوه فرانسه میز شماره 1 را می دهم و می آیم می نشینم پشت پیشخوان.این روزها تا نزدیکی های ظهر کافه خلوت است. ظهرها کمی شلوغ می شود و عصرها غلغله! بیشتر مشتری ها زن و شوهرهای جوانی هستند که برای خرید عید بیرون آمده اند. زنان خوشحال و مردان کسل و بی حال. این بی حالی و همچنان همراهی نهایت تا یکی دو سال ادامه دارد. بعد دیگر زن ها تنهایی باید خریدهاشان را بکنند. پیرمرد هم باید جیبش پر باشد. باید؛ تا خانواده اش او را بخواهند. اگر نه، حتی همراهی چند ساعته میان شلوغی حال بهم زن بازار و پاساژها هم هیچ فایده ای ندارد.
تلفن کافه زنگ می خورد. خدا خدا می کنم که بابا باشد. که بگوید برای پیرمرد کار دیگری پیدا شده است. که مرا از این همه فکر و کلنجار بیرون بکشد. من آدمش نیستم که بخواهم دستمال بدهم دست پیرمردی و ازش کار بخوام. بابا نیست ولی. سمانه است: "کافه چی، ترمه واسه سفره ، قرمز بگیرم یا زرشکی؟ "
- سفره؟ چه سفره ای؟
- دخی، سفره هفت سین دیگه! حواست کجاست؟ ببین فقط اینایی که من پسندیدم یه کمی گرونه...متری 15 هزار،فکر کردم هفت سین کافه قبل از اینکه متفاوت باشه، باید نوستالژیک باشه...هووم؟
بهش می گویم که گوشی را چند لحظه نگه دارد. بلند می شوم و گوشی را روی هوا آویزان می کنم.گوشی چند دور می چرخد و تاب سیم مارپیچی اش باز می شود:" 15 هزار یه کمی گرون نیس.خیلی گرونه سمان. خیلیییی..."
.
پیرمرد تنگ ماهی را می گذارد کنار سینک ظرفشویی و سه تا ماهی قرمز را از توی نایلون فریزر درمی آورد و می اندازد توی تنگ. ماهی ها لحظه اول هول می شوند و یک دور تند توی تنگ می زنند. با کله کوبیده می شوند به دیواره شیشه ای. بعد که ابعاد دنیایشان را می فهمند، آرام می گیرند. دمشان را تکان می دهند و کف تنگ برای خودشان می چرخند.
سمانه از میان شلوغی کافه راه باز می کند و ظرف سبزی ها را می گذارد روی پیشخوان، یک "ها"ی بلندی بیرون می دهد و رو می کند به پیرمرد: "آسید... میشه شما بیاید کمکم؟ این آژانسیه یه بند غر می زنه که دیرش شده...همش چند تا ظرف و پاکت مونده!"
پیرمرد لبخندی می زند و می گوید: "هن گیزیم...گئل گداخ" و بعد به سمت در راه می افتد. سمانه نرفته بر می گردد و می گوید: "کلک! این آسید رو کجا قایم کرده بودی؟ معرکه س دخی! بعد چشم هایش را گرد می کند و دست هایش را از هم باز می کند: "دستاشو دیدی؟ به قاعده سه تا دست من! آآآ..."بعد بلند می خندد و پشت آسید می دود. دست می گذارم روی گونه هایم: داغ اند.
مشتری ایستاده روبرویم: " شما تو منوتون سمنو هم دارید؟" نگاه می کنم به پاکت های سمانه که گذاشته روی کابینت: "گمونم داشته باشیم...بیارم براتون!" می ایستم کنار پیشخوان و به کافه نگاه می کنم. به کافه ای که قصه هاش عین زندگی است. ساده تر از چیزی که فکرش را می کردم . مثل مزه سمنو، شیرینِ تلخ!