هفتم/ تلخ و شیرین
توي آشپزخانه ام و در حالي كه مايه كيك منو عصر را هم مي زنم ، سعي مي كنم تا سر در بياورم نسيم از پشت خط چي مي گويد. قطع و وصل مي شود: "الان...خوبه ...خوش بحا...بايدم...قربونت...گره كور زند...چه بدو..."ممنون ها و درست مي شود ها را پشت سرهم رديف مي كنم و شانه ام را به گوشم بيشتر مي فشارم تا گوشي ليز نخورد. لابد دارد از حال خوش كافه چي بودن حرف مي زند و چه حسرتي مي برد از اينكه من يكي يكي روياهايم را محقق مي كنم و او همچنان "نمي شود كه نمي شود" است...با خودم مي گويم:" الان چي فكر مي كنه با خودش!"
مجبور مي شوم خداحافظي كنم ، مايه كيك را می گذارم روي كابينت و مي روم سراغ زن جواني كه تازه آمده و كنار پنجره سمت راست كافه نشسته است. سفارش نمي دهد. مي گويد كه منتظر است. دارم بر مي گردم كه پسر ميز روبرويي صدايم می كند. طوري كنار ميز مي ايستم كه دخترك مقابل اش را ببينم. دخترك از اين خوشگل هاي امروزي است.خوشگل امروزي در فرهنگ من يعني معلوم نيست ذات قيافه چي بوده، ليكن قواعد خوشگل كردن را خوب بلد بوده و درست بكار گرفته است. در همان چند دقيقه اي كه پسر سفارش تازه مي دهد، نگاهم به دخترك است كه خنده اش منبسط تر از وقت هاي معمولي هر آدميست كه يك آن نگاهم در دور تر به زن جوان تازه وارد گره مي خورد.
انگار يك كارگردان حرفه اي مرا در آن نقطه كاشته باشد تا از منظر نگاه من يك قاب درست ببندد. در عمق تصوير، زن جوان دورتر از دخترك، تنها نشسته و گمان مي كنم كه دارد رد چيزي را روي صورتش پاك كرده و مدام به ساعتش نگاه مي كند.
همين كه سفارش پسرك را مي گيرم، دخترك خنده اي مي كند و به پسر مي گويد كه ديگر ميلي ندارد و زيادي خودش را تو زحمت نيندازد. من هم با دخترك موافقم. نمي دانم پسر حساب جيبش را دارد يا نه كه همين طور مدام سفارش مي دهد.
دارم دور مي شوم كه مي شنوم پسر مي گويد كه عزيزدلش باهاش تعارف نكند و بگذارد اين چند دقيقه اي كه باهم هستند خوش بگذرد. حواسم پيش زن جوان است كه حالا صداي خنده هاي گه گاه بلند ميز روبرويي، توجه او را هم جلب كرده است.
از آشپزخانه كه بيرون مي آيم مردي چهارشانه و خوش پوش روبروي زن جوان نشسته است و از تكان دادن دست هايش معلوم است كه حرف مي زند. زن جوان قاب شمع روي ميز را مي چرخاند و گاهي شانه هايش را به علامت چيزي كه نمي دانم، تكان مي دهد.
دفترچه ام را برمي دارم و می روم كنار ميزشان. اين بار مرد جوان در قاب تصويرم است. موهاي شقيقه اش كمي به خاكستري مي زند و پوليور بنفش رنگي پوشيده است. پسر ميز روبرويي هم در پس زمينه تصوير معلوم است كه لم داده به صندلي و دستش را يله كرده روي تكيه صندلي دختر و با ريشه هاي شال دخترك بازي مي كند.
مرد جوان اصلا متوجه من نيست.البته بهتر است بگويم كه حضورم برايش اهميتي ندارد چون با همان حرارت دارد به حرف هايش ادامه مي دهد:" فهميدن چيزي كه ميگم هيچ كاري نداره...اين حداقل چيزي كه انتظارشو داشتم.يا شايد شما تصميمي براي درك كردن نداري كه يكهو زنگ مي زني و خودسرانه قرار مي ذاري..." سرفه كوتاهي كنم:"خوش آمديد...خانم منتظر شما بودن.چي ميل داريد؟" خانوم اش را غليظ ادا مي كنم. مرد نيم نگاهي مي اندازد و سرش را به نشان نفي تكان مي دهد:" هيچي" و بعد دستانش را در هم گره مي كند و به زن خيره مي شود. گويا چيزي كه در چهره ي زن ديده، موضعش را كمي تغيير مي دهد:"شما سفارش بده...هر چي ميلت مي كشه...شما كه..."زن مي پرد ميان حرف هاي مرد: "دو تا قهوه ... تلخ لطفا"
نرسيده به آشپزخانه پسر با صداي نسبتا بلندي به ظرف شكر توي دستش كه كمي بالا گرفته اشاره مي كند و مي گويد:"اين تموم شده.ميشه پرش كنيد؟" ناخودآگاه نگاه مي كنم به زن جوان.
پشت پيشخوان مي نشينم و به دو زندگي كه روي دو ميز بهم نزديك، جريان دارد، نگاه مي كنم و بعد در خيال جاي آدم هاي دو ميز را با هم عوض مي كنم. گوشي كافه را بر مي دارم. بايد به نسيم زنگ بزنم.