ششم/ رابطه
عصر كافه خيلي شلوغ است. شده كه حتي، كسي منتظر بماند ميزي خالي شود. 3 تا شير نسكافه ميز 3 را هم مي دهم و مي آيم روي صندلي پشت پيشخوان مي نشينم و به پنير چيپس توي مايكروفر نگاه مي كنم. تكه هاي ريز رنده شده پنير، كه تيز و سرحال اند، زير فشار امواج گرماي مايكروفر، آرام آرام وا مي روند.
توي شلوغي هميشه حالم گرفته است.مثل مرغ پركنده...دلم انگاري كه توي قفس باشد. چرا كسي را نياوردم كمك خودم؟! تنهايي گلويم را مي فشارد.
_ سلام كافه چي!
_ باز كه تو از اين عطراي مردونه زدي، نازي خانوم! سلام!
دو دستش را روي سينه اش گره مي كند و سرش را طوري بالا مي گيرد كه انگار بخواهد نطق مهمي را شروع بكند: بابت رو كم كني! فكر كردي فقط تو بلدي كاراي مردونه بكني؟ كافه بزني و دل مردا رو بسوزوني؟
چيپس و پنير را در مي آورم و مي گذارم توي سيني و رويش را با كچاپ مارپيچي تزئين مي كنم: حيف كه خسته م وگرنه يه بحثي باهات مي كردم كه همين حالا بري تو روشويي، لباساتو آب بكشي كه بو عطرت بپره. بشين...چي برات بيارم؟
كچاپ را از دستم بيرون مي كشد و آخرين دور مارپيچ را تكميل مي كند:خب بابا! مهمونت من نيستم. يكي ديگه س كه اگه كمي خوش اخلاق بشي و رخصت بدي، مي رم بيارمش.
نگاه متعجب ام را كه مي بيند، ادامه مي دهد:"والا خيلي دوست داشت بياد كافه ت...آخه مي دوني خيلي تعريفتو كردم براش. البته تو همين چند دقيقه "و بعد در حالي كه دفتر سفارش ها را نگاه مي كند، سيني چيپس و پنير را بر مي دارد و به سمت يكي از ميزها مي برد. نصفه راه بر مي گردد:اي بابا...چشات چارتا نشه...مادربزرگمو مي گم!
مشتري با تعجب نازي را نگاه مي كند كه با خوش رويي چيپس و پنير را روي ميز مي گذارد. همين طور كه بر مي گردد، باز حرف مي زند: باهات تعارف ندارم. مادربزرگم مريضه...نوبت من بود ببرمش دكتر...برا يه ساعت ديگه نوبتش مي رسه. مونده بودم چيكار كنم كه يهو به فكرم رسيد بيارمش يه ساعتي اينحا. من بدوم كه يه كاري برام پيش اومده، زود برمي گردم كه بريم دكتر..."
دست هايم را اهرم تن ام مي كنم و روي پيشخوان كمي به سمتش خم مي شوم و مي گويم:"حرفشم نزن نازي...امكان نداره.پيرزن بدبخت بياد تو كافه كه چي؟ تنهايي؟ مگه اينجا خانه سالمندانه و من پرستار؟ ببين اوضاع كافه رو؟"
انگشتش را مي گذارد روي لب هايم:"هيس...اين حرفا از تو بعيده...يه ساعت كه اين حرفا رو نداره...بعدشم مادر جان خيلي هم سرحاله.خيلي دلت بخواد مهمونت بشه " و بعد گوشي همراهش را جواب مي دهد:" مهندس من تا 5 دقيقه ديگه اومدم..."
مي گويم: اصلا فكرش را هم نكن.
.
چايي را مي گذارم روي ميز جلوي پيرزن: "تازه دمه...بفرماييد." توي دلم مدام به نازي بد و بيراه مي گويم. چه فايده؟! نازي همين است. كله شق و ديوانه! "حاج خانوم ببخشيد من دست تنهام، بايد تو آشپزخونه باشم. كاري داشتيد صدام كنيد."
پيرزن لبخند كمرنگي مي زند و نگاهش را مي دوزد به گلدان هاي زير پنجره و چادر مشكي اش را بيشتر روي سرش مي كشد. صورتش لاغر و استخواني است. روسري خالدار مشكي اش را درست زير گلو كليپس زده و يك پالتوي قهوه اي رنگ از زير چادرشبش پيداست. بيشتر از آنكه مريض به نظر بيايد، انگار خسته و درمانده است.
شير روي اجاقم كمي ته مي گيرد. پنيرم زيادي سرخ مي شود. مدام به دفتر سفارش ها نگاه مي كنم كه يادم بيايد. نگاهم كه مي افتد به پيرزن، يك طوري مي شوم. همان طور آرام روي صندلي اش نشسته و لب به چايي اش هم نزده است. ياد مادرجون خدابيامرزم مي افتم. اگر الان زنده بود مي آمد كافه من؟ چه خوب بود اگر هنوز زنده بود. دلم براي حرف زدن باهاش تنگ شده است.
دارم توي شير شكر مي ريزم كه دسته ظرفش رها مي شود و مي افتد روي زمين. همين يكي را كم داشتم. دارم شكر را جمع مي كنم كه احساس مي كنم كسي بالاي سرم ايستاده است. پيرزن است:"مادر كمك نمي خواي؟ يه عمر تو آشپزخونه كار كردما..."همان طور مي نشينم كف آشپزخانه و بهش خيره مي شوم.
نازي وقتي آيد كه كافه خالي شده است.كارش كمي بيشتر از يك ساعت طول كشيده است.مي آيد و يك سري حرف و معذرت تحوليم مي دهد و پيرزن را كه توي پستوي كنار آشپزخانه نشسته سر سجاده و نمازش شام اش را مي خواند، بر مي دارد و مي برد. از مادربزرگ تشكر مي كنم كه حواسش به چايي و شيرها بوده و كمي جعفري پاك و خرد كرده و كلي برايم حرف زده است. از فوت و فن آشپزي و بعد چند تا جوشانده يادم داده كه يادداشت شان كرده ام، بلكه گذاشتم شان تو منو كافه. حرف زدن با مادربزرگ كلي آرامم كزده است. دوست داشتم كه برخلاف انتظار هيچ غر نزد.
فقط فكرم هنوز پيش حرفي است كه وقت خرد كردن جعفري ها انگار با خودش داشت نجوا مي كرد:" آدم يه روزي بلاخره قبول مي كنه كه تنهاس، با اينكه مي فهمه خيلي راحت مي شده تنها نباشه، اما..."امايش را ادامه نداده بود.
پشت سر نازي و مادربزرگ،در كافه را مي بندم و قفل مي كنم. چراغ ها را خاموش مي كنم و مي روم توي پستو. تكيه مي دهم به ديوار و مي زنم زير گريه.