پنجم/ VIP
صبح اول وقت است و كافه خالي. چند قدم به عقب بر مي دارم و سعي مي كنم دورنمايي از سه تا صندلي پايه بلند چوبي خوشگلي كه براي كافه گرفته ام و گذاشته ام جلوي پيشخوان را ببينم. با اينكه مجبور شده ام تقريبا همه درآمد يك ماه كافه را بدهم پاي اين صندلي ها اما پشيمان نيستم. اين صندلي ها براي مهمان هاي ويژه كافه است. براي دوستان ناب يا آدم هايي كه خيلي برايم مهم هستند يا خاص اند. كه مثلا وقتي آمدند با بقيه متمايز شوند و اين تمايز را خودشان هم تشخيص بدهند. اين طوري خيلي راحت مي توانم باهاشان صحبت كنم.
لبخندم هنوز محو نشده كه بهزاد، شاگرد يا شريك سوپري محله _ نمي دانم كه ! _ با سبد سبز پلاستيكي اش وارد مي شود. سلامي مي دهد و سبد را مي گذارد روي زمين و تا آشپزخانه روي زمين سُرش مي دهد.
صبح بخيري مي گويم و بسته هاي چيپس و پنير را از روي پاكت هاي شير بر مي دارم. با هم شيرها را توي سينك ظرفشويي مي گذاريم. بهزاد مي شوردشان و من مي گذارم داخل يخچال. چند دقيقه بيشتر طول نمي كشد. كار هميشه مان همين است. همين كه صبح شيرها را بياورد و كمكم كند و بعد صبحانه بخورد و برود سركارش.
قرار گذاشته ايم توي يك سري كارهاي اين طوري كمكم كند و بعد صبحانه و عصرانه مهمان مجاني كافه باشد. چند باري شده كه آمده و يك چايي خورده و رفته است.
خيلي حرف نمي زند. بيست سال را حتما دارد. بيشتر هم حتي_ باز هم نمي دانم _ . موهايش را كه كمي بلند است، مي زند پشت گوشش و از اين عينك هاي بدون فريم به چشم مي زند. در اين دو ماه اخير، هميشه خدا همين پوليور طوسي رنگ يقه اسكي تن اش بوده و گاهي شده كه يك كت كتاني خاكي رنگ هم بپوشد.
تا من صبحانه اش را آماده كنم و بگذارم روي ميز نمي نشيند. يا مي ايستد كنار پنجره و بيرون را تماشا مي كند يا دم در كافه مي ايستد و حواسش به سوپر است. دروغ چرا؟ گاهي وقت ها با خودم گفته ام كاشكي برود پاي كتابخانه و كتابي را بيرون بكشد و ورق بزند و بگويد "اينرا خوانده ايد؟" و همين بشود باب گفتگو. نكرده ولي. نمي دانم شايد دارم توي ذهنم دنبال قصه اش مي گردم. اين كه فكر كنم اين آدم، يك آدم معمولي كه صبح تا شبش را توي سوپر مي گذراند نيست. شايد به خاطر عينكش باشد. شايد هم به خاطر اينكه طوري برخورد مي كند كه انگار از اين دنيا رهاست.
هميشه دلم خواسته بدانم آدم هايي مثل بهزاد چطوري روزگار مي گذرانند. يعني چي باعث مي شود كه انگيزه كافي براي شروع فردايشان داشته باشند و اصلا چه افق ديدي براي زندگي خودشان متصور شده اند. يعني مثلا بهزاد با خودش فكر مي كند كه يك روزي خودش بشود صاحب سوپر و بعدترها يك فروشگاه مواد غذايي راه بيندازد و بعد هم بشود يك مركز پخش مشهور و ... ! چه بدانم. اين پسر كه پا نمي دهد براي حرف زدن. اين ذهن كنجكاو من است كه بعضي صبح ها موقع درست كردن صبحانه، خيال بافي اش شروع مي شود و تمامي ندارد.
كيك و چايي را مي گذارم توي سيني كه ببرم بگذارم روي يكي از ميزها كه چشمم مي افتد به سه تا صندلي پايه بلند خوشگلم. نمي دانم چه ربطي دارد اما يك لحظه يادم مي افتد يك زماني كه توي نشريه اي صفحه گفتگوهايش دست من بود و سردبير هميشه بهم سوژه هاي خاص معرفي مي كرد مثل مخترعي،نويسنده اي، محققي كسي، به فكرم رسيده بود كاش شروع كنم به مصاحبه با آدم هاي معمولي. آدم هاي خيلي معمولي كه زندگي شان طبق معمول شروع مي شود و همانطور ادامه دارد. مثلا با راننده تاكسي يا خاله ام كه چهارتا بچه دارد و يا...
زير لب مي گويم:"همه آدم ها براي خودشان معجزه اي دارند كه توي آستين لباسشان پنهانش كرده اند. جز اين، امكان ندارد!" و سيني را مي گذارم روي پيشخوان و بر مي گردم سمت در:" آقا بهزاد بفرماييد صبحانه" و يكي از صندلي هاي پايه بلند را برايش كمي عقب مي كشم.