چهارم/ سخت ترّ!
دارم چند جلد كتابي كه از خانه آورده ام را توي كتابخانه حصيري كافه مي چينم. رنگ قرمز نئون مغازه روبرويي افتاده روي پنجره و ميز كنارش و اين يعني شب شده و الان است كه آقاي همسر پيدايش شود.
صداي در را كه مي شنوم به خيال اينكه خودش است بلند مي گويم:"سلام آقا...من اينجام كنار كتابخونه" وقتي فقط صداي نفس نفس زدن مي شنوم، نگران مي شوم و سمت در مي روم.
ليلاست. با چشم هاي سرخ و پف كرده و شالي كه روي سرش هول هولكي انداخته است. يعني حالش بد است: اينكه آقامون نيس! ليلامونه! ليلاي حال خرابمونه!
روي نزديك ترين صندلي به در مي نشيند و با شمع روي ميز بازي مي كند. بر مي گردم كنج كافه و كتاب چيني را دوباره از سر مي گيرم. تا خودش نخواهد، حرف نمي زند. مي دانم.
"ليلا كتاب خشم از فيليپ راث رو خوندي؟...عاليه...ميدم بهت ببري خونه..."
_ "من ديگه تو اون خونه نمي رم."
دستم وا مي رود. فكر نمي كردم حالش اينهمه خراب باشد:"يعني خيال داري شبو كافه بموني؟" مي ايستم روبرويش و نگاهش مي كنم:"من كه الان دلم شيركاكائوي داغ مي خواد...تو چي؟" به زور لبخند مي زند.
شير را مي گذارم روي گاز و پودر كاكائو را مي ريزم داخلش و مي آيم سر ميز ليلا. دستم را مي گذارم روي دست هايش كه توي هم قفلشان كرده است. ليلا دختر آرام و بي سر و صدايي است.كم پيش مي آيد اينقدر ناراحت و عصباني شود. حالا آرام آرام گريه مي كند. گريه اين دختر يك جوري است. مثل اينكه نشسته باشي و يك تابلوي نقاشي بسيار غمگين اما زيبا را نگاه كني. كمي طول مي كشد تا به حرف بيايد. گاهي آرام، گاهي تند و تلخ، كلمه هايش بريده بريده اند. با پدرش دعوا كرده. دعواي بدي كرده. جوري كه به قول خودش حريم ها را شكسته اند و بعد پدرش بهش سيلي زده. مي گويد اين مهم است، نه موضوع دعوا؛ اينكه از آخرين باري كه از او سيلي خورده، بيست سال بيشتر مي گذرد: "آخرين باري كه ازش سيلي خوردم يادم هس.بچه بودم.دردم آمده بود.امروز درد نداشت اما....باورم نميشه! همه اش فكر مي كنم توي آن لحظه متوقف شده ام."
بي اختيار دست گذاشته ام روي گونه ام. فكر مي كنم دارد مي سوزد. فكر مي كنم اين سوزش هميشه بوده است.اين سوزش هميشه با بهترين رابطه ها همراه بوده است.
به نظرم مي آيد بحث كردن در مورد تفاوت فكري بين نسل ما و پدر، مادرهامان، ديگر خيلي تكراري شده است. مضاف بر اينكه يك موضوع كاملا طبيعي است. اينكه اين تفاوت بسته به فرهنگ هر خانواده اي كم يا زياد وجود دارد. اما مسئله اين نيست. ما نه فقط با والدين مان كه در رابطه هاي نزديك و تنگاتنگ مان، به چيزي وراي دوست داشتن و دوست داشته شدن، نياز داريم."به شناخت و معرفت از هم." به اينكه بياموزيم احساس تعلق خاطر چيزي متفاوت از احساس مالكيت است. و براي رسيدن به اين فهم، همه ما، نياز به صبر و حوصله و متانت داريم.
سيني را مي گذارم روي ميز. ليوان شير كاكائويش را هل مي دهم جلويش:"مي دونم چقدر سخته...اما سخت تر اينه كه قراره تو معذرت بخواي، خودت كه مي دوني چرا..."بعد كتاب خشم را از توي سيني بر مي دارم و مي گذارم تو كيفش:"ببر تو خونه بخونش!"