تازه از سفر سوریه برگشته است. صبح زود آمده کافه و باز مثل همیشه سر و صدایش به هواست. دارد از زیبایی مسجد اموی و غربت مقبره دکتر شریعتی در قبرستان زینبیه حرف می زند. لیوان شیر داغش را می گذارم جلویش و می گویم: آروم تر خانوم جان...آروم تر....! همین دو سه تا مشتری مو هم می پرونی ها!

انگار اصلا نمی شنود! با دوق و شوق بسته شکلاتی را که از کیفش درآورده، به سمت من می گیرد:" بفرما، اینم سوغاتی برای کافه چی خودم! بهتر از این نمیشه نه؟ تازه یه بسته قهوه هم آوردم برا کافه ، آخه می دونی اونجا قهوه هاش..."

 صندلی کنارش را می کشم و می نشینم:"دستت درد نکنه! تا من بازش کنم تو بگو ببینم از  دمشق چه خبر؟" چشمش به انگشتانم است که دارد با جسب های بسته ور می رود.عینکش را بالا می زند و می گوید: "دمشق الحمدلله!" جعبه شکلات را تعارفش می کنم. _ "این عرب جماعت، حالا با هر صفت و ویژگی دیگری، نمی دونی چه حالشون خوبه! همش میگن الحمدلله! شکرا ! از آشغالچی دم فندق، منظور هتلمونه، تا آقای دکتری که مادرو بردیم پیشش!" حالا دارد شکلات را گاز می زند: "جای نگرانی نیست، سرما خورده بود!"

می خندم و کاغذ شکلات را باز می کنم و می گذارم توی دهانم.شیرینی تلخ شکلات، سرخوش ام می کند:"هووم...دیدم تو این سریال های سوری تلویزیون...الحمدلله براشون مثل سلام و احوالپرسی ما می مونه! مثل " ای بد نیستم" های ما"

باز هم بلند می خندد و شکلات دوم را از جعبه بر می دارد.نگاهم به میزهای دیگر است.كافه آنقدر بزرگ نیست که صدای خنده اش ، شنیده نشود.

_ "این عموی سرمایه دار ما که یه پاش تو دبی ه ، هر وقت ازش می پرسی چه خبر؟ چنان آهی می کشه و از وضع کسب و کار گله می کنه که آدم می خواد یه هزاری بذاره تو جیبش! همه ش می گه می گذرونیم! اصلا می دونی، من ندیدم یه بار رضایت بده و یه شکری ، چیری از دهنش بیرون بپره!"

راست می گوید. سلام و احوالپرسی های این چند وقت خودم، مثل فیلمی روی دور تند در ذهنم مرور می شوند: "نفسی میاد و میره" ، " هستیم هنوز" ، " بد نیستم!"

گویا دست به گله و آه و ناله مان، قوی تر است. همیشه نداشته هایمان بیشتر جلوی چشممان بوده تا داشته هایمان و شاید اینطوری بوده که وقتی داشته هایمان را از دست بدهیم، بفهمیم که بله، داشته ایم! توی داشت ها و نداشت ها غرق شده ام که با دست می زند روی شانه ام: "ای بابا کافه چی...این چه جور سرویس دهی ه! اینم شد شیر داغ؟ سرده! پاشو عوضش کن!" نگاه می کنم به روی میز. جلویش پر است از کاغذ های مچاله شده شکلات.می گویم: سرد نبود که! شد!  حالا الحمدلله که تو سرمایی چیزی نخوردی و سالمی!