بیستم/ مهتاب
در کافه که باز می شود، آسید می آید داخل. توی دستش یک سینی بزرگ است. به همه سرهایی که برگشته به سمتش لبخند می زند و سلام احوالپرسی گرمی می کند و خوش آمد می گوید: "سه شنبه ها که میشه خیلی خوبه...شماها می آیید کافه شلوغ میشه...آخه بقیه روزا..."
تهمینه می خندد و سرش را تکان می دهد و سرفه ای می کند. بلند می شوم و می روم سمت پیرمرد:"آسید مگه نمی بینید جلسه س! کمی آروم تر!" سینی را می گیرد به سمتم: "بدتون نیاد خانوم، راس میگم! کافه که اینجوری آروم نمیشه!" _ "اونی که شما می خواید آسید، قهوه خونه س!" پیرمرد ابروهایش را جمع می کند: "از ما گفتن! دِ این سینی رو بگیر ازم، یکیشم تو ماشینه، مادرتون گفت سردن، زود بخورن که از دهن نیفته خالو!"
ابروهایم را بالا می برم: "بلاخره نگفتید این خالو خالو که می گید ماجراش چیه!" پیرمرد نرفته برمی گردد، دست بزرگش را بالا می برد و چشمانش را گرد می کند. حرفش را نگفته، پیشمان می شود. دستش را می برد روی صورتش و گونه اش را می خارد: "الان زشته،جلسه س! بعدا!"
سینی شیربرنج ها را می گذارم روی اپن. محصول شیرهای استفاده نشده این دو روز است. موقع امتحانات که می شود، کافه هم از رونق می افتد. یاد دخل و خرج این ماه که می افتم دست و پایم وا می رود. قبل اینکه فکر غرقم کند، شیربرنج ها را می چینم توی سینی کوچکتری و می روم سراغ مهمان ها.
نجمه دارد با فارسی لهجه داری، به انتخاب خودش، قسمتی از بادبادک باز را که بیشتر از بقیه قسمت های کتاب پسندیده، می خواند. دروغ چرا؟ اصلا گوش نمی دهم. دست هایم را قاب صورتم کرده ام و این دختر اهل ناصریه عراق را که هفت سال است مقیم ایران شده اند، تماشا می کنم: روسری اش که مثل همیشه کنار صورتش سنجاق شده، صورت سبزه و استخوانی اش، چشمان نافذ و دستهای فرزش که صفحات مثل حریری میان انگشتانش سر می خورد.تهمینه ازش تشکر می کند: "ممنون...این قسمت هایی که دوست داشتی با خودشون مفاهیم انسانی مثل صلح رو انتقال میدن...و فکر می کنم اغلب ماها با این مفهوم آشناییم.شاید کودکی مون تو سال های جنگ سپری شده باشه اما با تبعاتش رو زندگی هامون غریبه نبودیم."
نجمه سر تکان می دهد: "من هم غریبه نیستم. عموی من هم در جنگ شما شهید شده!"
تهمینه از پسر عینکی می خواهد که او شروع کند. هنوز دارم به حرف نجمه فکر می کنم و بعد ناگهان یاد مهتاب می افتم. نشسته گوشه ای و با خودکار صفحه مقابلش را خط خطی می کند.خیلی کم اتفاق افتاده که کسی صدایش را شنیده باشد. می بینم که کاغد را مچاله می کند و از جایش بلند می شود. زانویش می خورد به میز و بچه ها می توانند میز را نیفتاده بگیرند. چند تا از شیربرنج ها می افتند روی زمین و شیره قرمز رنگ رویشان روی زمین شره می کند و سنگین راه می افتد. مهتاب می رود می ایستد مقابل نجمه. کافه را یکهو سکوت در بر می گیرد. مهتاب کاغذ مچاله شده را با حرص می اندازد روی زمین، کنار پای نجمخ. نمی دانم باید چکار کنم. بلند می شوم تا جلوی اتفاق بد احتمالی را بگیرم. می بینم که دهان مهتاب چند بار باز و بسته می شود. بعد به صدای بلند و خش داری فقط می گوید:" اَه..."و آوای ناله مانندی از گلویش بیرون می جهد. مصاحبه چند سال پیشم با مادر مهتاب یادم می افتد:" مهتاب فقط سه سالش بود.چهار سال تمام عکس شهید ها رو از روزنامه بریدم و نگه داشتم.باید یه طوری به مهتاب می گفتم که... " معطل نمی کنم می روم سمتش اما قبل اینکه برسم، دویده و از کافه بیرون می رود. حالا نجمه هم بلند شده است. چادرش را روی سرش جلو می کشد: "من حرف بدی زدم؟" می خواهد بیرون برود دنبال مهتاب که بازویش را می گیرم: "نرو، من میرم!" نگاهم می افتد به شیره قرمز ساییده شده روی زمین کافه.
+ عکس از شادی قدیریان