وقتي نام پريا را توي پيج فيس بوك يكي از دوستانم ديدم، به قدري ذوق كردم كه بلافاصله برايش پيام خصوصي فرستادم: نرسيده به چهارراه آبرسان، اول كوي مهرگان پنجم، دبستان دولتي پناهي، كلاس اول ابتدايي... تصويري كه بالاي نام پريا بود، شباهت چنداني به دوست خيلي صميمي بيست سال پيشم نداشت. نه مقنعه سورمه اي رنگ چانه دار سرش بود و نه چتري هاي بور مقابل صورتش را با كش خيلي كوچك صورتي رنگي يك ور جمع كرده و خوابانده بود روي سرش و داده بود زير مقنعه. تصوير متعلق به زن جواني بود كه من او را نمي شناختم.

جلوي آينه مي ايستم و گره روسري ساتن زرشكي ام را صاف مي كنم و سعي مي كنم به آويز پشت در اتاقك نگاه نكنم و شال سورمه اي رنگ ساده ام را نبينم. دلم خواسته راديو روشن كنم. مثل همه صبح هاي زمان مدرسه كه مادرم راديو را روشن مي كرد و صدايش را بالا مي برد تا از خواب بيدار شويم. صداي راديو مرا تا طعم لقمه هاي نان و  پنير و خيار صبحانه هاي هول هولكي پيش مي برد. در يخچال را باز مي كنم و خيارهاي حلقه شده و  پنير ليقوان را روي ميز مي گذارم.

كافه ام را نگاه مي كنم. از منظر نگاه يك دوست قديمي و با خودم مي گويم شايد غافلگير بشود وقتي بداند كافه چي اين كافه  كه در آن قرار گذاشته ايم، خودم هستم. از پريروز كه قرار ملاقات گذاشته ايم، شادي و هيجان خاصي دويده توي رگ هاي فراموش شده زندگي ام. انگشت هايم براي ضرب گرفتن روي پيشخوان بي قراري مي كنند. فكر نمي كردم انتظار براي ديدن يك دوست خيلي قديمي اينهمه شارژم كند. انگار قرار است اتفاق خاصي بيفتد يا يكي از قوانين سنگين و پيچيده زندگي در همين ملاقات وزن كم كند و قابل تحليل شود. ساعت از 9 صبح گذشته است كه آواي آويز مرا متوجه ورود دختري مي كند كه يك دسته گل صورتي رنگ توي دست دارد. خودش است!

.

به بهانه اي بلند شده ام و آمده ام  توي آشپزخانه. از همانجا زير چشمي به دختر خيلي قشنگي كه كنار پنجره كافه نشسته است، نگاه مي كنم. يقين دارم درست لحظه اول ورودش، قبل از اينكه حتي سلام بدهيم، لحظه اي كه همديگر را به آغوش كشيديم، بيشتر از حالا كه نزديك يك ساعت است باهاش حرف زده ام و هم سفره شده ام، مي شناختمش. اينبار گذشت زمان در ايجاد شناخت، انگار معكوس عمل مي كند. وقتي پريا از آماده شدن براي آزمون دكترايش در رشته برق قدرت حرف مي زند، يا از محسن كه اهل كلاردشت است و هم دانشگاهي اش، از نگاهش به زندگي، احساس خاصي دارم. يك كمي دستپاچه شده ام. خودم هم دقيقا نمي دانم چرا. برايش چايي مي ريزم و مي برم: "پريا يادته يه بار سر املا وقتي خانوم صفرزاده كلمه قارچ رو گفت براي اولين بار از رو دست هم تقلب كرديم؟ نمي دونستيم با گ گوسفند بنويسيم يا با ق قاشق!"... سيني را از دستم مي گيرد و مي گذارد روي ميز: "راست ميگي؟ الان كه فكرشو مي كنم به نظرم خنده دار مياد كه آدم املاي قارچو بلد نباشه!" مي نشينم روبرويش و چشم هايم را تنگ مي كنم:"خنده داره ولي ما بلد نبوديم. يادته؟" فنجانش را توي دست مي چرخاند و لبخند مي زند: "نازي...اصلا مگه قارچ غلط نوشتن هم داره؟! ماها اونوقتا قارچ نمي خورديم كه رو بسته بنديشو قبلا ديده باشيم؟" و بعد فنجان چايي را مي چشد. كمرم را صاف مي كنم و به پشتي صندلي تكيه مي دهم.از پشت پنجره،درخت نارون تنومندي را نگاه مي كنم:"حرف بيست سال پيشه... خوردن قارچ اون وقتا معمول نبود." نگاهم را مي چرخانم به چشم هاي دختر روبرويم:"ولي ما از رو دست هم تقلب كرديم." دختر روبرويم با شيطنت برايم چشمك مي زند و مي خندد: "تنها حدسي كه در مورد تو نمي زدم  اين بود كه تو موقعيت الان ببينمت. تو برا اين كارا به نظرم خيلي خجالتي مي اومدي..." سرم را تكاني مي دهم و دست هايم را در هم گره مي كنم: "خب...آدما تغيير مي كنن." عينكش را از روي چشم بر مي دارد و چشم هايش را مي مالد: "بله.دقيقا...نه تنها آدما كه همه چيز! همه چيز!" دوباره دستپاچگي مي پاشد توي نگاهم.نمي دانم بايد لبخند بزنم يانه. به فنجان چايي روي ميز متوسل مي شوم :" سرد نشه از دهن بيفته..."و بعد كه آواي زنگ آويز توي كافه مي پيچد و دو تا دختر مي آيند داخل، نفس عميقي مي كشم. از پريا عذر مي خواهم و مي روم پشت پيشخوان و سفارش ها را مي گيرم. پريا مي آيد و دستش را به طرفم دراز مي كند: "امروز عالي بود برام...ديگه وقتتو نمي گيرم.بايد برم..." دستش را مي گيرم و محكم فشار مي دهم.