شانزدهم/ سخت بشود پیدایش کرد!
واقعاً هیچ برخورد صمیمانه ای وجود نداشت. این قدر که این پسر را از سر میزش بلند کند و بکشاند پشت پیشخوان روی صندلی های پایه بلند. شخصیت کم حوصله بیرونم که هیچ! اما روزی که تصمیم گرفتم کافه چی بشوم، نشستم و با خودم سنگ هایم را وا کندم:"تمام مشتری هایم را دوست خواهم داشت."
بعدش مدام ایستادم جلوی آینه و ادای کافه چی هایی را درآوردم که با لبخند از مشتری های جور واجور سفارش می گرفتند. بعد وقت هایی شد که بنا به دلیل موجهی برای خودم، دوست داشتم فنجان قهوه کسی را روی پیراهن سفیدش خالی کنم اما باز هم لبخند زده بودم و سعی کرده بودم یک کافه چی خوب باشم. تنها همین! دیگر تو کـَتم نمی رود که با مشتری هایم رفیق هم بشوم. البته این به کنار که خیلی شده، مشتری هایم با من احساس رفاقت کنند. یک عده که ذاتا نازنین اند و جانِ دل،هیچ! لیکن آن باقی را سر حساب کتاب جدی و بی شوخی حالی می کردم که جای رفیق بازی بیرون از این کافه است! عزیزی و محترم؛اما به سلامت!
وقتی پسر چایی اش را مزمزه کرد و گفت کمی عرق بیدمشک هم ریختید داخلش، دروغ چرا! حال کردم. بی کم و کسری همین را هم بهش گفتم. بعد سینی ام را زدم زیر بغلم و برگشتم توی آشپزخانه ام و گوشی تلفن را برداشتم تا از آسید خبری بگیرم ببینم امروز کجا غیبش زده است. وقتی جواب نداد می خواستم شماره بابا را بگیرم و گله به پیشگاه ابوی ببرم که پسره آمد. فنجان بدست: "یه فنجون دیگه هم مرحمت می کنی؟" و یکی از صندلی های پایه بلند را برای خودش عقب کشید. بی هیچ اجازه ای. کمی به صندلی و پسر و فنجان نگاه کردم و پا شدم: "صبور باش کافه چی...!!!"
.
فنجان سوم چایی را برایش می آورم و سعی می کنم حرف های مفتش را در رابطه با بی اعتمادی و رابطه های سرد امروزی نشنوم: "چایی تونو ببرم سر میزتون؟" حالیش نیست یا خودش را به نفهمی زده است. حالا هرچقدر هم این بابا منطقی حرف بزند،به قول مش رحمت شمس العماره از نظر من که ملغی است!
فنجان را تقریبا از دستم بیرون می کشد: "نه همین جا خوبه...ماها باید خوشحال باشیم که بهم اعتماد کردیم. شما اعتماد کردی به جامعه، با اینکه زنی، تنهایی اومدی داری کافه می چرخونی...منم به شما اعتماد کردم، به این که یه زن واسته پشت پیشخون...اعتماد کردی به مشتری هات و کتابخونه هم ردیف کردی اونجا و اونا هم به تو اعتماد کردن و کتابایی که اونجا میذاری رو می خونن... تو همین چند دقیقه متوجه شدم، وقتی میری آشپرخونه، کسی نیس مواظب دخلت باشه...کسی رو نذاشتی اینجا آدما رو بپاد...راس نمی گم؟ اینو کجا ممکنه پیدا کنی؟"
"چی رو؟" دفتر سفارش ها را بر می دارم و دارم خودم را برای یک دیالوگ محترمانه و نیش دار آماده می کنم.
"ای خانوم...شمام با ما شوخیت گرفته! بی خیال...یه فنجون دیگه هم بدی ما زحمتو کم می کنیم!"
فنجان خالی را بر می دارم و برای آخرین بار به چهره پسری نگاه می کنم که افعال خودش را جمع می بندد و آن وقت به من...لا اله الا الله...
عرق بید مشک را که می ریزم توی فنجان، یکهو دلم گُر می گیرد. تا فنجان را بگذارم توی سینی و بیایم پشت پیشخوان، رفته است. سریع کشوی دخلم را بیرون می کشم. خالی است. جز چندتا هزاری و پانصدی هیچی توش نیست. می نشینم روی صندلی و به حوض چایی که توی نعلبکی درست شده، نگاه می کنم. بخار بی حالی ازش بلند شده است. لابد خیلی خوش به حالش شده وقتی تراول پنجاهی را بی هیچ زحمتی گذاشته توی جیبش. مشتری آخری پول خرد نداشت!
کتابی روی میزی که پسر آنجا نشسته بود، توجهم را جلب می کند. بلند می شوم و برش می دارم: کجا ممکن است پیدایش کنم ِ موراکامی است."اینو دیگه از کجا کش رفتی؟!"
بی هوا بازش می کنم. صفحه اولش با مداد خیلی درشت نوشته شده: "هیچ جا کافه چی! اینا افسانه س، نه؟ وقتی حرف می زدم تو قیافت خوندم...آره،به جز لای کتاب ها، هیچ جا!" حالم آنقدر گرفته است که دلم می خواهد در کافه را باز کنم و تا جایی که می شود کتاب را توی هوا بچرخانم و بعد محکم توی خیابان پرتابش کنم. چه سرعت عملی هم داشته پدرآمرزیده! کتاب را با حرص می اندازم روی پیشخوان و می روم که جدی جدی با آسید صحبت کنم. کتاب می افتد روی زمین و تراول پنجاهی، زودتر از هر چیز دیگری، سُر می خورد روی کاشی های آشپزخانه ام.