مورچه ها
"اسمم بهاره!شما بچه نداريد؟"
باران مي بارد. آرام و يكريز. بوي خيسي روي صندلي هاي كافه لم داده است. من پشت پيشخوان نشسته ام و در حاليكه دارم دخلم را مرتب مي كنم، دخترك چهار _ پنج ساله اي را نگاه مي كنم كه اسمش بهار است.
"بهم مياد كه بچه داشته باشم؟" انگشت اشاره اش را مي كشد روي پيشخوان و سرش را كمي خم مي كند و لب هايش را بهم مي فشارد. چشم هايش را يك لحظه مي بندد و بعد يكهو باز مي كند:"آره!"
مي خندم. هزاري ها را دسته مي كنم و مي گذارم توي دخل."از كجا ميگي بهار خانوم؟"
_ "از دستاتون!"
دست هايم را بالا مي آورم و جلوي صورتم مي گيرم و نگاهشان مي كنم: "چطوريه مگه؟"
_ "انگشتر نداريد."
مي زنم زير خنده: "دخترجون چه ربطي داره؟"
"خيلي ربط داره. مامانم انگشتر دستش نمي كنه."
"چطور؟"
"آخه مامانا تند تند به صورت بچه هاشون دست مي زنن. صورتشونو مي شورن. به تن بچه شون دست مي زنن. لباساشونو مي پوشونن. خب،انگشتر نمي ذاره ديگه. گير مي كنه به لباساي بچه شون يا رو صورتشونو زخمي مي كنه."
نگاه مي كنم روي پيشخوان كه ببينم حلقه ام اين طرف ها نباشد. دست هايم را دراز مي كنم و دست هاي كوچكش را مي گيرم: "تو دختر باهوشي هستي.اينو مي دونستي؟" سرش را طوري تكان مي دهد كه بافه هاي موهايش توي هوا تاب مي خورند:"اهوم! مامانم گفته بود."
"خب من حالا چي بيارم خدمتتون خانوم باهوش؟ "
"لطفا دو تا بستني شكلاتي. براي من و مامانم."
دخترك مي رود و كنار زني مي نشيند كه پشتش به من است. دوست دارم چهره زن را ببينم. شايد بهار چشم هايش را از مادرش به ارث برده باشد. چشم هاي عسلي رنگش را كه تا عمق برق مي زنند. تا عمق مي خندند و بي قرارند.
برخلاف وقت هاي باراني كه كافه شلوغ مي شود، امروز هيچ كسي نيست جز بهار و مادرش. براي اين كه مهماني شان را تكميل كنم، بهترين آهنگ لايتي را كه دارم، مي گذارم توي پخش. انگشترم را از روي دستگاه پخش پيدا مي كنم. نگاهش مي كنم و بعد مي اندازم توي جيبم. دخترم توي آشپزخانه دل توي دلش نيست. دو تا چتر رنگي كوچك تزئيني دستش گرفته و اصرار دارد كه خودش روي بستني بهار و مادرش را درست كند. بهش مي گويم: "مي خوام خوشگل ترين بستني باشه كه بهار و مامانش تا حالا ديدن!" دخترم از ته دل مي خندد.
.
بهار اصرار كرده كه بستني ها را خودش سر ميزشان ببرد. سر ميزي كه زن همانطور پشت به پيشخوان روي صندلي اش صاف و بي حركت نشسته است. تنها صدايش را مي شنوم كه با دخترش حرف مي زند. زن بهارش را صدا مي كند: "بهارم تموم كردي بستني تو؟"
بهارش تمام كرده بستني اش را. بلند شده اند و به سمت پيشخوان مي آيند. زودتر از آنكه رنگ عسلي چشم هاي زني را ببينم، سياهي عينكي آنرا مي پوشاند. بهار، مادرش را به سمت پيشخوان مي آورد. زن مقابلم ايستاده است. زن با عينك دودي اش و قامتي كه زيادي استوار به نظر مي آيد:"ممنونم. بهار گفت خيلي خوشگل تزئين شده بودن" و بعد اسكناسي را روي پيشخواني كه با دست ديگرش لمس و پيدا كرده، مي گذارد. مي بينم كه زن توي دستش انگشتر ندارد. باران تند كرده، يك لحظه فكر مي كنم كافه ام سقف ندارد و ابرها درست بالاي سر ما گريه مي كنند. تكه تكه مي شوند و خوشان را مثل جنيني توي شكم آن ديگري كه هنوز بزرگ است، قايم مي كنند.
"زير اين بارون به دردتون مي خورن! نه؟!!" به دو تا چتر كوچك رنگي كه بهار توي دستش نگه داشته، اشاره مي كنم. به مادرش نگاه مي كند و دستش را جلوي دهانش مي آورد و روي لبخندش مي گذارد. چشم هايش را يك لحظه مي بندد و بعد باز مي كند و ريز ريز مي خندد: "مگه ما مورچه ايم؟!"
جرئت ندارم به دختري كه ندارم، بگويم مادر بهار ...دست مي كنم توي جيبم و انگشت يخ زده ام را توي حلقه سر مي دهم.