دوازدهم/ واسیلی گوجا
آسید و بهزاد توی آشپزخانه اند و دارند پاکت های شیر را می شویند. سر و صدایشان به هواست. این آسید بس که پرحرف است، توانسته این بهزاد را هم به حرف بیاورد. هم بامزه است و هم گاهی حرصم را در می آورد. مثل الان که من باید یادداشتم برای یک مجله را تکمیل کنم و بفرستم و فقط یک ساعت وقت دارم. کافه که شلوغ بشود دیگر هیچی نمی شود نوشت. دارند طوری راجع به پیروزی تراکتور مقابل استقلال حرف می زنند که انگار فینال جام جهانی را برده اند. می گویند که هیچ مهم نبوده که مقابل سپاهان شکست خورده اند. تازه فهمیده ام آن روزی که آسید مرخصی گرفته و کافه نیامده بود با بهزاد رفته بودند استادیوم! جل الخالق! ترکیب این دو تا دیگر از آن اتفاق هاست! چشمم می افتد به یادداشت نصفه نیمه ام.
"آسید یه لحظه تشریف بیارید." تقریبا داد می زنم.
می آید: چهارشانه،درشت هیکل با موهای مجعد جوگندمی و سیبیل پرپشت. بس که تو بازار لوله های فرش را کول گرفته و این آن ور برده، دیسک کمر گرفته، وگرنه برای این هیبت حیف است که تو کافه کارهای سبک بکند.
"لطف می کنید برید از آقای نوبری میوه هامونو بگیرید بیایید؟خودشون در جریانن که چقدر و چی..."
آبی پیرهن امروزش سرحال تر از همیشه است. همین طور که گوشی را بر می دارد و شماره می گیرد، رو به آشپزخانه می کند: "بهزادخان عصری مهمون دارم.واسه برد تراکتور تو پایتخت...می خوام تو هم بیای...الو آقا نوبری، سیدم...کافه زندگی، آقا لطف کن اون میوه های ما رو با رضا راهی کن بیاد کافه! بله...قربون دستت."
به گمانم قصد توضیح دادن چیزی به من را ندارد. آن یک جمله ای را هم که می گوید به خاطر دهان باز مانده من بدبخت است که تو کافه خودم از همه چی بی خبرم: "رضا شاگرد آقا نوبری ه...پسر مطمئنیه!"
گوش هایم را با دو دست می گیرم تا توضیحات آسید درباره واسیلی گوجای رومانیایی که اواخر دهه 60 مربی تراکتورسازی شده و کارهای اساسی برای باشگاه انجام داده را نشنوم. دارم تمرکز می کنم تا بتوانم رابطه زبان مادری را با شخصیت، در فرهنگ بومی خودمان بنویسم.
.
آسید را فرستاده ام سوپر پیش بهزاد تا همان جا باشد. پیرمرد امروز کیفش کوک است. یادداشتم را تمام کرده ام. چیزی نیست که دوست داشتم. مانده تایپ و ویرایشش.درست است که کارم تا عصر طول کشیده اما همین که به فردا موکول نشود و داد سردبیر درنیاید، خودش خوب است. دفتر سفارشم را نگاه می کنم: شیرموز میز 4 را که داده ام.شیک شکلات میز 1 را هم. چیپس و پنیر هم توی مایکروفر است. جوشانده سنبل الطیب و گل گاوزبان هم الان است که دم بکشد. کافه دیگر خلوت شده و تقریبا تمام...
آسید با سرو صدا می آید توی کافه و من می بینم که نسخه های تکثیر شده ای از خودش یکی یکی می آیند داخل! ناخودآگاه بلند شده ام و لحظه به لحظه چشم هایم گردتر می شود. توی ذهنم یک آهنگ پاپ اکشن پخش می شود. پیرمردها جلو می آیند.لبخند تحویلم می دهند و دور یکی از میزها می نشینند.
آسید می آید جلو: "4 تا چیپس و پنیر، 6 تا هات چاکلت، 3 تا هم کیک سیب...بی زحمت آخرسرم یه دور چای نبات زعفرونی".بعد کمی خم می شود و آرام می گوید:" خانوم پولشو سر ماه از حقوقم کم می کنید!"
"چشم!" و بعد قطره اشکی که بی هوا سریده روی گونه ام را پاک می کنم و می گویم:" آسید احیانا دوستاتون پرهیز غذایی ندارن؟"
پیرمرد رفته و ایستاده بالا سر دوستانش. کاغذ و خودکارم را بر می دارم و می اندازم توی کشوی میز و گوشی موبایلم را خاموش می کنم و می روم آشپزخانه.
کاشکی می دانستم این واسیلی پدرآمرزیده زنده است یا مرده! فرق می کند خب!