قاب عکس ها را یکی یکی از توی کارتون در می آورم و جایی را که باید روی دیوار آویزان شوند، با مداد علامت می زنم. 20 تا قاب عکس با اندازه های متفاوت. عکس های رنگی مات. نه از این عکس هایی که از بس برق می زنند، باور پذیر نیستند. انگار بخواهند زیبایی مصنوعی را به چیزی تحمیل کنند. اغلب عکس ها را خودم گرفته ام. سعی کرده ام زاویه نگاهم معمولی نباشد.از دست هایی که فنجان چایی شان را بغل گرفته اند. از شال گردن هایی که کنار سبزه هفت سین دراز به دراز افتاده اند. چشم هایی که پشت اعوجاج تنگ ماهی، نگاهشان موج دار شده است. از لبخند ها و  سکوت ها. درست یک هفته تمام برای ادیت و چاپ عکس ها و قاب کردنشان وقت گذاشته ام.

روی کمر یک دیوار کافه، در سه ردیف افقی نصبشان می کنم. آخرین قاب را هم که سر جایش آویزان می کنم، چند قدم عقب می آیم و دستانم را توی هوا حلقه می کنم و کمرم را تاب می دهم. با خودم فکر می کنم فردا صبح بعد از اینهمه تعطیلات، که مهمان ها بیایند و این قاب عکس ها و احتمالا خودشان _ البته تکه ای از خودشان!!!_ را ببینند، چه واکنشی نشان خواهند داد.

از بین cd هایم آلبوم برکت را می گذارم توی پخش. اصفهانی می زند زیر آواز: از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره...

در کافه را برای آقای همسر که آمده دنبالم، باز می کنم: "دیوار آماده س...تماشا کنید!"و بعد با چشمان خسته ولی مشتاقم به دنبال واکنشش می گردم. دست هایش را توی جیب های شلوار جینش می کند و می ایستد روبروی دیوار. یکی از صندلی ها را می کشم و می گذارم کنارش که بنشیند. یکی را هم برای خودم می گذارم. بعد می روم آشپزخانه و با دو تا استکان چایی بر می گردم پیشش: "خب...؟"

"عکس ها هیچ حرفه ای نیستن. کادرها اغلب درست بسته نشدن، از نظر ترکیب رنگ و اینا هم مشکل دارن ولی میدونی، محشرن! مثل کافه ت...می دونی چرا؟ چونکه تو همه شون زندگی هس. اشتیاق به زندگی..."

هیچی نمی گویم. واقعیت هیچی لذت بخش تر از این نیست که شوهر آدم ازش تعریف کند .خصوصا که این اتفاق به ندرت پیش می آید.

استکان را بالا می برم و به لب هایم می چسبانم. ادامه می دهد:" یک چیزی تو بیشتر عکس ها هست. یک چیزی مثل حسی که وقتی آدم یا مقلب القلوب می خونه،داره. مثل انتظاری که برا طلوع صبح فردا می کشه، اینو کسی داره بهت می گه که خودت خوب می دونی، چقدر نگاه تلخی داره..."

صندلی ام را می چرخانم  به سمتش:" می دونی به نظرم هرکسی خودش خوب می دونه که چه خبره! یعنی چِشه! یعنی چقدر دغدغه و غم و غصه و فکر و اینها...خودش می دونه که تحویل سال و اومدن بهار و شادی ناگزیر این روزها قرار نیس که موندگار باشه یا بدون خواست و اراده باعث تغییر اوضاع بشه...اما من یکی، دوست دارم این حس ها رو. این امید به آغاز دوباره رو. می فهمی که؟"

می فهمد. مثل همیشه که فهمیده است. برای همین آرام صندلی ام را می چرخانم و در حالیکه به عکس ها خیره شده ام، داغی چای را مزمزه می کنم.