<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کافه زندگی</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 27 Aug 2011 11:23:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سی ام / کافه زندگی </title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/29</link>
<description>كافه زندگي تماس هاي سردبير را رجكت مي كنم. مي ترسم آن قدر بايستم پاي اين پنجره و خيابان خلوت ظهرگاهي را نگاه كنم كه زمان متوقف شود. خواهرم مي گويد يعني همه حرف هايي را كه مي خواستي، نوشتي؟! ننوشته ام. نوشتن از حس ها سخت است.چطور كه گفتن شان. هميشه وقتي خواسته ام از نهايت خنده ها و گريه ها چيزي بنويسم به سكوت رسيده ام. نهايت كافه زندگي هم همين طور است. پر است از سكوت. چه؛ نيت، شكستن اين سكوت بود وقتي صداي آوازي به گوش نمي رسيد.</description>
<pubDate>Sat, 27 Aug 2011 11:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و نهم/ علیه اقتدار سکوت</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/28</link>
<description>سومین صفحه A 4 را هم تمام می کنم و صفحه جدیدی بر می دارم. کلمه ها چقدر باهم رفیق شده اند. تند تند دست هم را می گیرند و برای فرود آمدن از ذهنم تا روی صفحه کاغذ قطار می شوند. کلمه ها داغ و تب دارند. شاید هم گیج اند. جلسات کتابخوانی سه شنبه ها متهم شده به جلسه ای که مخالف بوده،سیاسی بوده، به این که آشپزخانه کافه ام محل رفت و آمد مردهایی بوده که نسبت موجهی باهاشان نداشته ام. که کافه ام زیادی مختلط بوده، زیادی خنده داشته، لابد کتابخانه هم داشته، عکس های عجیب</description>
<pubDate>Fri, 26 Aug 2011 22:02:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و هشتم/ عقاید یک دلقک</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/27</link>
<description>سلام فروغ عزیزم چطوری رفیق؟ همین که شنیدم بابا قصد تهران کرده، به دلم افتاد برایت نامه ای بنویسم. چه؛ در عرض 3 ثانیه می شود شماره ات را گرفت و باهات صحبت کرد. اما خودت خوب می دانی که بعضی حرف ها را باید نوشت. نامه ات را می گذارم لای کتابی که ازت قرض گرفته بودم. عقاید یک دلقک...این یکی خیلی وقت است دستم مانده.بیش از دو بار خواندمش. محشر بود فروغ...چقدر بی ربط بودن این دلقک با محیطش مرا یاد خودمان می اندازد.</description>
<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 09:41:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و هفتم/ Roll Back یا اگر به عقب برگردیم...</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/26</link>
<description>دل دل می کنم به حمیده خانم بگویم که نمی توانم یا نه. فرصت حرف زدن بهم نمی دهد. بلاخره چشم می گویم و گوشی را می گذارم. پاکت پولی باید به مادر برسد. نمی دانم چرا مستقیم به خودش نمی دهد. قرار شده امیرعلی پسر حمیده خانم بیاورد کافه.حداقل ده سالی از امیرعلی بزرگترم. دوست قدیمی خانوادگی مان بودند. کوچکتر که بودیم با هم زیاد رفت و آمد داشتیم. بعدتر بین مان فاصله افتاد. امیر علی حالا دانشجوی سال اول عمران است.</description>
<pubDate>Sat, 13 Aug 2011 20:59:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و ششم/ چراغ ها را من خاموش می کنم!</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/25</link>
<description>کمی دیر کرده ام. اسکناس پانصدی را می دهم دست راننده تاکسی و بهش می گویم که سر فرعی پیاده ام کند. تاکسی درست کنار نارون سر فرعی می ایستد. درست همان زمان گوشی ام زنگ می زند. شماره تلفن نیفتاده است. دلم هری می ریزد. پاکت بزرگ توی دستم را بغل می کنم. دو تا سکه خردی که راننده بهم پس می دهد از دستم رها می شود و کف تاکسی می افتد. گوشی ام را جواب می دهم و به راننده اشاره می کنم که بی خیالشان بشود و برود. مردی که آن سوی خط حرف می زند صدایش آشناست.قبل از این هم دو</description>
<pubDate>Mon, 01 Aug 2011 21:06:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و پنجم / قهوه خونسار</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/24</link>
<description>گوشی را که می‌گذارم حسی توام با استرس و تنبلی سراغم می‌آید ... تا این اندازه پیش می‌روم که با خودم می‌گویم کافه را تعطیل می‌کنم، کرکره را پایین می‌کشم و پشت یکی از میز‌ها در افکارم غرق می‌شوم و با شیطنت به مراجعه کننده‌‌ها از پشت کرکره لبخند ملیحی تحویل می‌دهم و هروقت کافه‌چی مشغله‌هایش پایان گرفت خودش کارش را از سر می‌گیرد ... دوباره صدای تلفن از پشت پیشخوان بلند می‌شود... -&quot; بعله&quot; -&quot; حواست به آب گلدون‌های روی میز باشه ...</description>
<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 17:53:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و چهارم/ چقدر خندیدن برایمان خوب است!</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/23</link>
<description>امروز کافه حال و هوای خاصی داشت. با بهزاد خداحافظی کردیم. این خداحافظی همه اش در حد همین کلمه خداحافط بود. حتی نشد بپرسم که کجا می رود. وقتی سبد خالی شیرها را برداشت تا برود، برگشت و کفت که از فردا یک نفر دیگر برای کافه وسایل می آورد. چند دقیقه سکوت کردیم و بعد رفت. گفتم شاید بهتر باشد بروم دنبالش و ببینم چرا می روند. حتی چند قدم هم برداشتم اما بعد پشیمان شدم. قصه بهزاد اینجوری باید تمام می شد یا شاید ادامه پیدا می کرد.</description>
<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 22:58:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و سوم/ کوچ</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/22</link>
<description>لیوان بزرگ آبدوغ خیار را می گذارم کنار دست سحر:&quot;بفرمایید سفارش مخصوص تابستونه!&quot;سحر جیغ کوتاهی می کشد و لیوان را بر می دارد و محتویاتش را بررسی می کند: &quot;وای، به به...چی توش ریختی؟ &quot; صندلی پشت پیشخوان را می کشم کنارش و می نشینم: &quot;کلی چیز...معجونیه واسه خودش...امتحانش کن.&quot; کنار کامپیوتر کافه پر است از کاغذ و کتاب و یادداشت. تصمیم گرفته ایم منو جدیدی برای کافه طراحی کنیم. راستی راستی داریم کافه کتاب راه می اندازیم.</description>
<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 10:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و دوم/ مثل خیلی وقت ها</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/21</link>
<description>دست هایم را روی دامن مانتویم خشک می کنم و می آیم پشت پیشخوان.زنی هیکلی و قد بلند ایستاده تا سفارش بدهد. چهره زن از فرط آرایش انگار که برق می زند. این اولین چیزیست که توجهم را جلب می کند. بهش لبخند می زنم و می گویم که سفارش را سر میزشان می آیم و می گیرم. اخم می کند و چیزی نمی گوید. سر میزی که می نشیند ،2 تا بچه ورجه وورجه می کنند. توی دفترم سفارش قبلی را خط می زنم و می روم سر میز تازه واردها. پسربچه ها شیطنت از نگاهشان می بارد: &quot;آقا پسرای خوشگل چی میل</description>
<pubDate>Sat, 02 Jul 2011 20:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و یکم/ جوجه گنجشک</title>
<link>https://cafe-zendegi.blogfa.com/post/20</link>
<description>در کافه را آرام می بندم و تا سر خیابان می دوم. آقای همسر ایستاده کنار ماشینش زیر درخت نارونی و مسیر آمدنم را نگاه می کند. پاکتی دارم که باید امروز برایم پست کند. نمی دانم چطوری جوجه گنجشک کوچکی که افتاده مقابل پایش را می بینم. داد می کشم: &quot;همونجا واستا&quot; و بعد خم می شوم و جوجه کوچک را بر می دارم. بال بال می زند. آقای همسر نزدیک می شود و توی مشتم را نگاه می کند: &quot;آخی چه کوچولوئه...نکنه لگدش می کردم؟!&quot; دستم را می گذارم روی جوجه تا از تقلا بیفتد: &quot;سلام.ببخشید</description>
<pubDate>Sat, 25 Jun 2011 11:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cafe-zendegi</dc:creator>
<guid>cafe-zendegi.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
</channel>
</rss>
